دونوازی ویلنسل و گیتار – کریم قربانی و حامد پورساعی

karim-qorbani-hamed-pursai-cello-classical-guitar-duo-2013

سلام

دوستان همراه شب عاشقان میدونند که ، سایت گهگداری گریزی به آلبومهای خوب کلاسیک هم میزنه و این آلبوم هم از آلبومهای خوب کلاسیکه که توسط هنرمندان ایرانی اجرا شده است

امید به اینکه لذت ببرید ، دوستانی که موسیقی سنتی گوش میکنند هم میتونند قطعاتی از آلبوم رو بشنوند ، فکر کنم بعد از شنیدن ترغیب به دانلود مجموعه بشن …

————————————————————

کریم قربانی نوازنده و سُلیست ویُلنسل، مایستر ویلنسل در ارکستر سمفونیک تهران و ارکستر صدا و سیما است. او فارغ‌التحصیل هنرستان عالیِ موسیقی و دارای مدرک دکترا از وزارت فرهنگ و هنر است. تاکنون آثار متعددی از آهنگ‌سازان ایرانی را در زمینه‌ی موسیقی فیلم، آثار ارکسترال و غیره اجرا کرده و به عنوان سُلیست ویُلنسل اجراهای متعددی از جمله در اسپانیا، مقر یونسکو در پاریس و غیره داشته است. در حال حاضر مدرس ویُلنسل در دانشگاه تهران، هنر، آزاد و هنرستان‌های دختران و پسران است و هنرجویان برجسته‌ای را تربیت کرده که به تدریس و نوازندگی در ارکسترهای مختلف و تحصیل در دانشگاه‌های معتبر اشتغال دارند. 
 
حامد پورساعی نوازنده و مدرس گیتار کلاسیک، آهنگ‌ساز و تنظیم‌کننده. از جمله آثار منتشرشده‌ی او عبارت‌اند از: «تک‌نوازی گیتار کلاسیک»، «تریوی قطره»، «باد و گندم‌زارها»، «فراموشی»، «مجموعه‌ی آموزشی گیتار کلاسیک» و «دشت گریان». وی همچنین آهنگ‌سازِ ده‌ها فیلم سینمایی، مستند، تئاتر و انیمیشن است که از بین آن‌ها می‌توان به موسیقی فیلمِ مستندِ «راز آفرینش» اشاره کرد که جایزه‌ی بهترین موسیقی در هفتمین جشنواره‌ی بین‌المللی سینمای مستندِ کیش را گرفته است.
 
در این اثر قطعاتی از کارایندرو، پیاتزولا، موریکونه، آیِتا، کُنسُلی، ویلُلدو، سُر، لورن و کُزما اجرا شده است. قطعات این سی‌دی عبارتند از: «ابدیت و یک روز»، «وِرانو پوتِنو»، «لالایی»، «آهنگ پاییزی»، «پرنده‌ی سفید کوچک»، «مردی که عشق می‌ورزد»، «ال چوکلو»، «استودیو ۵»، «مالِنا»، «ملکه‌ی سبا»، «برگ‌های پاییزی»

برگرفته از سایت موسیقی ما

دانلود از آرشیو

52 thoughts on “دونوازی ویلنسل و گیتار – کریم قربانی و حامد پورساعی

  1. اسفندیاری ۱۸ دی ۱۳۹۵ at ۸:۱۵ ب.ظ

    با سلام و تشکر فراوان خدمت آقا حامد عزیز امید است حالتان همیشه خوب و سلامت باشد ممنون به خاطر آثار خیلی خوبی که به اشتراک می گذارید.

  2. امین شیراز ۱۸ دی ۱۳۹۵ at ۸:۲۶ ب.ظ

    سلام و سپاس. عالی بود. سلامت باشید

  3. علیرضا جوان ۱۹ دی ۱۳۹۵ at ۷:۰۵ ق.ظ

    سلام.
    عالیه عالی سپاس فراوان از حامد خان

  4. حسین ۱۹ دی ۱۳۹۵ at ۱۰:۱۳ ق.ظ

    سلام
    بسیار بسیار زیبا. ممنون از وقتی که می کذارید.

  5. قدیر نعمتی ۱۹ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۰۴ ق.ظ

    باسلام بمدیریت عزیزشب عاشقان جناب حامدخان قاسمی
    باآرزوی ایامی خوش و روحانی که انشااله اکنون دربارگاه حضرت امام رضا(ع) عاشقانه مشغول زیارت هستی حتما”نایب الزیاره بنده
    نیزمیباشی . التماس دعادارم وپیشاپیش زیارتت قبول آن امام همام ودرگاه باریتعالی واقع گردد . درامورمحموله درمشهد نیزتوفیق نصیب
    شماگردد .
    متاسفانه باخبرشدیم دقایقی قبل استاد علی معلم دامغانی شاعرگرانمایه و پژوهشگرادبی و موسیقی شناس کشورمان درسن ۶۵ سالگی
    دارفانی را وداع گفت . مدیریت گروه ادبی رادیو، ریاست شورای شعر و موسیقی سازمان صداو سیماو مشاور هنری ریاست صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران از دیگر فعالیت‌های ایشان است .
    این ضایعه را به اهالی ادب وهنرموسیقی بخصوص خانواده معزز وبازماندگان آن مرحوم تسلیت وتعزیت میگویم . روحش شاد
    ارادتمند شما : عموقدیر ۱۹ دیماه ۱۳۹۵

  6. علی أکبر صالحی ۱۹ دی ۱۳۹۵ at ۴:۵۷ ب.ظ

    سلام و درود

    کارگر شهرداری پشت گاری اش نوشته بود : به کارم نخند ، محتاج روزگارم ، نخند ،
    به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید: ارباب ، نخند !
    به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !
    به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
    به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند ، به دستان پینه پسته ی پدرت ، و به صورت چین و چروک مادرت ، نخند ،
    به رفتگری که در گرمای تیر ماه ، کلاه پشمی به سر دارد ،
    به راننده ی آژانسی که چُرت می زند ،
    به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ،
    به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، نخند ،
    نخند که دنیا ارزشش را ندارد ،
    که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:
    آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای همه چیز و همه کسند ،
    آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند
    بار می برند ، بی خوابی می کشند ، و کهنه می پوشند ،
    سرما و گرما را تحمل می کنند ،
    و گاهی خجالت هم می کشند ،
    و به آدم هایی که یک عمر تلاش کردند ، و از نظر مالی هیچ نشدند نخند ،
    و خلاصه ؛
    هرگز به آدم هایی که تنها پشتیبانشان “خداست ، نخند ،،.

    سپاس و بدرود

  7. علی أکبر صالحی ۱۹ دی ۱۳۹۵ at ۵:۰۹ ب.ظ

    سلام و درود

    کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم میرسد .،،

    در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود.

    پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم.» یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!»

    این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.

    این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد.»

    سپاس و بدرود

  8. قدیر نعمتی ۱۹ دی ۱۳۹۵ at ۵:۵۶ ب.ظ

    باسلام وتحیات خدمت مدیریت شب عاشقان ودوستان عزیز
    الزاما”باعرض پوزش ازمحضرتمام عزیزان باطلاع میرساندخوشبختانه خبردرگذشت استادعلی معلم رئیس
    فرهنگستان ایران ازجانب خانواده و مسئولان ذیربط شدیدا” تکذیب گردیده و ایشان هم اینک درصحت و سلامتی کامل بسر میبرند . همچنان از کم لطفی برخی سایتهاوشبکه های مجازی بهره مندیم که امروزاین شایعه راانتشاردادندولی بحمدا… خبرتوهم برانگیزشبکه هاتکذیب وموجب خرسندی ماگردید.
    عمر استادمعلم دراز باد .
    اما افسوس وصدافسوس همگی مامطلع شدیم بزرگمرد سیاست جمهوری اسلامی ایران ویاردیرین انقلاب وامام ورهبری حضرت آیت ا…هاشمی رفسنجانی پس ازعمری مجاهدت وتلاش بی وقفه درراه تحقق اهداف اسلام وانقلابمان امروزعصردربیمارستان شهدای تجریش بعلت عارضه قلبی به لقاا… پیوست وموجب تالم
    وتاثر ملت شریف ایران گردید . این ضایعه بزرگ وفقدان آن عالم نستوه را به پیشگاه امام زمان (عج) ومقام
    معظم رهبری و دولت جمهوری اسلامی و مردم انقلابی ومومن ایران بزرگ وخانواده و بازماندگان امیرکبیر نظام جمهوری اسلامی ایران تسلیت وتعزیت میگویم . روحشان شاد ویادونامشان گرامی باد .
    درضمن تشییع باشکوه پیکر آن یارانقلاب توسط مردم شریفمان روزسه شنبه ۲۱ دیماه تعیین گردیده است .
    اردتمندهمیشگی : عموقدیر ۱۹ دیماه ۱۳۹۵

  9. مهدی مصلحی ۲۰ دی ۱۳۹۵ at ۸:۳۱ ق.ظ

    سلام ممنون
    قطعا خالی از لطف نیست!

  10. علی اکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۸:۵۷ ق.ظ

    سلام و درود

    و مرگ مردن نیست ؛
    و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست.
    من مردگان بیشماری را دیده ام
    که راه می رفتند،
    حرف می زدند، سیگار می کشیدند
    و خیس از باران، انتظار و تنهایی را
    درک می کردند،
    شعر می خواندند، می گریستند.
    قرض می دادند، می خندیدند
    و گریه می کردند …

    حسین پناهی

    سپاس و بدرود

  11. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۳۶ ق.ظ

    سلام و درود

    دزدیدن جوانمردی
    اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست
    مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد
    و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند
    مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …
    اسب را بردم ،
    و با اسب گریخت!
    اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
    اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
    مرد چلاق اسب را نگه داشت
    مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛
    زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

    سپاس وبدرود

  12. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۳۹ ق.ظ

    سلام و درود

    عیب دیگران

    حکایت در باب چهار نفر است که در مسجد به نماز می ایستند وقتی صدای موذن برمی آید یکی از آنها با آن که خود در نماز است می گوید: ای موذن بانگ کردی وقت هست.
    دیگری(دومی )در همان حال به وی می گوید: سخن گفتی و نمازت باطل است
    سومی به دومی می گوید: به او طعن نزن که نماز تو هم باطل است.
    سپس چهارمی می گوید: خدا را شکر که من مثل شما سه تن سخن نگفتم.
    بدین گونه بالاخره نماز هر چهار تن تباه می شود.

    دراین حکایت هر کدام از این چهار نفر نمادی هستند از انسان هایی که به عیب خود کور می باشند و به عیب دیگران بینا و آگاه…

  13. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۴۳ ق.ظ

    سلام و درود

    مراقبت بیسکویت هاتان باشید!

    زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
    در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
    وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
    در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
    هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
    وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
    مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!…

    زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
    وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .
    تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود.
    مرد بدون اینکه خشمگین یا عصبانی شود بسته کلوچه‌اش را با او تقسیم کرده بود!

    سپاس و بدرود

  14. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۴۵ ق.ظ

    سلام و درود

    مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک‌لک‌ها شکایت کردند.
    لک‌لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند.
    طولی نکشید که لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!!
    قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک‌لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
    مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند!
    حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.

    ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
    اینکه نمی‌دانند توسط دوستانشان خورده می‌شوند یا دشمنانشان؟

    سپاس و بدورد

  15. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۴۶ ق.ظ

    سلام و درود

    طوطی و حضرت سلیمان

    مردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست. اسم رهگذران را می‌پرسید و به ازای پولی که به او می‌دادند طوطی را وادار می‌کرد اسم آنان را تکرار کند.
    روزی حضرت سلیمان از آنجا می‌گذشت. حضرت سلیمان زبان حیوانات را می‌دانست. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: «مرا از این قفس آزاد کن.»
    حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت کند. مرد که از زبان طوطی پول درمی‌آورد و منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را قبول نکرد.
    حضرت سلیمان به طوطی گفت: «زندانی بودن تو به خاطر زبانت است.»
    طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده‌ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.
    بسیار پیش می‌آید که ما انسانها اسیر داشته‌های خود هستیم.

    سپاس و بدرود

  16. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۵۴ ق.ظ

    سلام و درود

    سفیر انگلیس در دهلی از مسیری در حال
    گذر بود که یک جوان هندی،لگدی به گاوی میزند!
    “گاوی که در هندوستان مقدس است”!
    فرماندار انگلیسی پیاده شده و به سوی گاو میدود
    و گاو را میبوسد و تعظیم می کند!
    بقیه مردم حاضر که می بینند یک غریبه اینقدر گاو
    را محترم می شمارد، در جلوی گاو سجده میکنند
    و آن جوان را به شدت مجازات می کنند.
    همراه فرماندار با تعجب می پرسد؛
    چرا این کار را کردید؟!
    فرماندار می گوید؛
    لگد این جوان آگاه می رفت که
    فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بیندازد،
    ولی من نگذاشتم!

    سپاس و بدرود

  17. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۵۶ ق.ظ

    سلام و درود الاغ گفت :
    رنگ علف قرمز است!!!
    گرگ گفت :
    نه سبز است!!!

    باهم رفتند پیش سلطان جنگل،یعنی شیر و ماجرای اختلاف را گفتند….
    شیر گفت: گرگ را زندانی کنید. گرگ گفت :
    ای سلطان، مگر علف سبز نیست.
    شیر گفت: سبز است، ولی دلیل زندانی کردن تو ، بحث کردنت با “الاغ” است…

    سپاس وبدرود

  18. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۵۷ ق.ظ

    سلام و درود

    🌷🌷🌷
    زمین گرد است یا زمان

    در ۴ سالگى … موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار
    در ۶ سالگى … موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه از مدرسه
    در ١٢ سالگى … موفقیت یعنی: داشتنِ دوست
    در ١٨ سالگى … موفقیت یعنی: گرفتن گواهى نامه رانندگى
    در ٣۵ سالگى … موفقیت یعنی: پول داشتن
    در ۴۵ سالگى … موفقیت یعنی: پول داشتن
    در ۵۵ سالگى … موفقیت یعنی: پول داشتن
    در ۶۵ سالگى … موفقیت یعنی: تمدید گواهى نامه رانندگى
    در ٧٠ سالگى … موفقیت یعنی: داشتنِ دوست
    در ٧۵ سالگى … موفقیت یعنی: پیدا کردن راه خانه
    در ٨٠ سالگى … موفقیت یعنی: کثیف نکردن شلوار

    حالا به نظرتون زمین گرده !! یا زمان ؟؟

    سپاس وبدرود

  19. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۱:۵۹ ق.ظ

    سلام و درود

    🌷🌷🌷
    هیچکس خودش را در هیچ رابطه اى مقصر نمیداند…
    همه ى ما آنقدر غرور داریم…
    که همیشه حق را به جانبِ خودمان می دانیم…
    از نظر خودمان،فرشتگانى هستیم،
    که داشتیم زندگیمان را می کردیم
    که یک نفر آمد…
    و ما را با خاک یکسان کرد و رفت…
    داخلِ شعرها…
    داخلِ متنها می گردیم…
    دنبالِ جمله اى که طرف مقابل را بکوبد و ما را مظلوم ترین آدمِ دنیا نشان دهد…
    گاهى یادمان میرود…
    آدمى که الان می خواهیم سر به تنش نباشد،
    تا دیروز پُزَش را به عالم و آدم میدادیم…!
    کمى انصاف شاید…

    سپاس و بدرود

  20. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۰۰ ب.ظ

    سلام و درود

    🌷🌷🌷
    ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺰﻧﻪ ﺑﻴﺎﺩ ﺩﺍﺧﻞ!
    ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﺎﻧﺲ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺎﺩ!
    ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﻴﺴﺖ که ﺩﺭ ﻣﺴﻠﺴﻞ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺗﻘﻮﻳﻢ ﻃﻠﻮﻉ ﻛﻨﺪ!
    ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﻛﻪ ﺳﺮ ﺑﺮﺝ ﻧﻴﺴﺖ،
    ﺧﻮﺩ ﺑﺨﻮﺩ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ ﻭ ﻛﺮﺷﻤﻪ ﺑﻴﺎﺩ!
    ﻗﺒﺾ ﺁﺏ ﻭ ﺑﺮﻕ ﻭ… ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﻲ ﻭﻗﺖ، ﻭﻗﺘﻲ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻱ، ﺍﺯ ﺷﻜﺎﻑ ﺩﺭ ﺁﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﺎﺷﻪ!
    ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﻛﻪ…

    ﻧﻪ!
    ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺳﺎﺧﺖ‌…
    ﺑﺎﻳﺪ ﻧﻮﺍﺯﺷﺶ ﻛﺮﺩ…
    ﺑﺎﻳﺪ ﺁﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﻴﺮﺍﺳﺖ…
    ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﮔﻴﺴﻮﻫﺎﺵ ﮔﻠﻬﺎﻱ ﻭﺣﺸﻲ ﺻﺤﺮﺍﻳﻲ ﺯﺩ…
    ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻄﺮ ﺩﻟﺨﻮﺍﻫﺶ ﺭﻭ ﺧﺮﻳﺪ‌.‌..
    ﮔﻞ ﺩﻟﺨﻮﺍﻫﺶ ﺭﻭ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ…
    ﺷﻌﺮ ﺩﻟﺨﻮﺍﻫﺶ ﺭﻭ ﺳﺮﻭﺩ…
    ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺎﺯﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﻴﺪ…
    ﺑﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺧﻨﺪﻳﺪ…
    ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻠﻖ ﻛﺮﺩ..‌
    ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﻟﺬﺕ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﭼﺸﻴﺪ…
    ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺑﺴﺎﺯﯾﻢ…

    سپاس و بدرود

  21. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۰۱ ب.ظ

    سلام و درود

    جبران آنچه که به سبب خاموش
    ماندنت به دست نیاورده‌ای،
    آسان تر است از بدست آوردن
    آنچه که به گفتن از دست
    داده‌ای.‌..

    سپاس و بدرود

  22. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۰۸ ب.ظ

    سلام و درود

    🌷🌷🌷
    مردی به دهی سفر کرد …زنی که مجذوب سخنان او شده بود از مرد خواست تا مهمان وی باشد. شخص پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
    کدخدای دهکده هراسان خود را به آن شخص رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید ! مرد به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده !!!
    کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
    آنگاه مرد گفت : حالا کف بزن !!!
    کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!!
    مرد لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.

    سپاس و بدرود

  23. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۱۱ ب.ظ

    سلام و درود

    بهترین متن سال

    ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
    ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ !
    ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
    ﻭﻟﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ !
    ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ !!!…
    ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻝ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ،
    ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺮﻗﺼﺪ !!!…
    ﮐﺎﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ ..
    ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ ..
    ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..
    ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
    ﻭﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽتاریک ،
    ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ
    می ﻤﺮﺩﯾﻢ …

    سپاس وبدرود

  24. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۱۲ ب.ظ

    سلام و درود

    «دروغ »به «حقیقت »گفت:

    «میل داری باهم به دریا برویم و شنا کنیم؟»
    حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.آن دو باهم به کنار ساحل رفتند،وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در آورددروغ حیله گر لباس های اورا پوشید و رفت‌از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است،اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود.

    سپاس وبدرود

  25. حسین ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۱۳ ب.ظ

    سلام
    اقای صالحی اکثر کامنتا ت رو میخونم. موفق باشی

  26. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۱۴ ب.ظ

    سلام و درود

    توصیه هایی زیبا برای آرامسازی:

    🔑اوّل : تمام عددهای غیرضروری را از زندگیت بیرون بریز!!!!
    این عددها شامل: سن، قد، وزن و سایز هستند….

    🔑دوّم : با دوستان شاد و سرحال معاشرت کن…

    🔑سوّم: به آموختن ادامه بده و همیشه مشغول یادگیری باش…

    🔑چهارم : تا می توانی بخند…

    🔑پنجم: وقتی اشک هایت سرازیر می شوند: آن را بپذیر! تحمل کن! و به پیشروی ادامه بده…

    🔑ششم: رنگ های مشکی و خاکستری و تیره را از زندگیت پاک کن…

    🔑هفتم :احساساتت را بیان کن، تا هیچ وقت زیبایی هایی را که احاطه ات کرده اند را از دست ندهی…

    🔑هشتم :شادی هایت را به اطرافت پراکنده کن…

    🔑نهم: با حدّ و حصرهایی که گذشته به تو تحمیل کرده مبارزه کن…

    🔑دهم : از بهترین سرمایه ات که سلامتی ات است؛ بهره ببر…

    🔑یازدهم: از جاده خارج شو و از شهر و کشورهای غریب دیدن کن…

    🔑دوازدهم: روی خاطرات بد توقف نکن فراموشش کن…

    🔑سیزدهم: هیچ فرصتی را برای گفتن دوستت دارم به آن هایی که دوستشان داری، از دست نده…

    🔑چهارده:همیشه به خودت بگو که: زندگی تعداد دم و بازدم های مکرر نیست، بلکه لحظاتی است که،قلبم میتپد”

    سپاس و بدرود

  27. علی أکبر صالحی ۲۱ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۱۵ ب.ظ

    سلام و درود

    🌷🌷🌷
    ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺷﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﺮﺍﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺑﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺍﺯ ﺗﻄﺎﺑﻖ ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﯿﺴﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﻢ. ﺗﺼﺤﯿﺢ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ۱۷/۵ ﮔﺮﻓﺖ. ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ، ﮐﻤﺘﺮ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻧﻤﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﮐﺮﺩﻡ ۱۵ ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ. ﺑﺎ ﻟﯿﺴﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺗﻄﺎﺑﻖ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻠﯿﺪ ﺁﺯﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﮐﺮﺩﻡ. ﺁﺭﯼ، ﺍﻏﻠﺐ ﻣﺎ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﮔﯿﺮ ﺗﺮﯾﻢ ﺗﺎ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﻌﻀﻰ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﺼﺤﻴﺢ ﻛﻨﻴﻢ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ.

    سپاس و بدرود

  28. قدیر نعمتی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۱۲:۴۳ ب.ظ

    باسلام به تمامی دوستان شناخته شده (ازحامدخان قاسمی تاحاج علی اکبرخان صالحی وحسین آقا) وسایردوستان ناشناخته .
    امید مندم همگی حالتان خوب وخوش و سرحال وسلامت و تندرست وقبراق باشید . منهم بحمدا… بهترهستم . زندگی ادامه دارد هر
    جورباهاش باشی همانجورباهات تامیکنه . بی برو برگرد . با هیشکی هم شوخی نداره ! پادشاه هستی ودرکاخ پرزرق و برق زندگی میکنی و میگی هیچ قدرتی بداخل کاخم نفوذنمیکند؟ رفتگری هستی که از۴صبح جاروبدست کوچه وخیابان را جاروب ونظافت میکنی ویک لقمه نان قوت صبح تا ظهرت هست؟ فرقی نمیکنه پیمانه که پرشده فقیروغنی نمیشناسه . باید بری حتی شاید وقت نکنی ازخانواده خداحافظی کنی ! پس بهتره توشه راهت اعمال خوبت باشد تابتونی جوابگوی آنجا باشد ودرپیشگاهش خجل نشوی چون ممکنه کسی
    آنجا شفاعتت را نکند . همه ماباید بریم و بند پ درکارنیست . پس بیائیم خوب باشیم از همه لحاظ . که خود میدانیم چون الآن کاملیم .
    بله زندگی همچنان ادامه دارد . دوستدارتان : عموقدیر ۲۲ دیماه ۱۳۹۵

  29. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۰۶ ب.ظ

    سلام و درود

    در یکی از خیابان های اصلی شهری چاله ای بود
    که باعث بروز حوادث متعدد برای شهروندان می‌شد.
    مدیران شهر طی جلسه هایی بر آن شدند که مشکل را حل کنند.
    مدیر اول گفت: باید آمبولانسی همیشه در کنار چاله آماده باشد
    تا مصدومین را به بیمارستان برساند!
    مدیر بالاتر گفت: نه، وقت تلف می‌شود. بهتر است بیمارستانی
    در کنار چاله احداث کنیم!!
    مدیر ارشد گفت: نه، بهترین کار آن است که این چاله را پر کنیم
    و چاله مشابهی در نزدیکی بیمارستان احداث کنیم!!!

    سپاس و بدرود

  30. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۰۸ ب.ظ

    سلام و درود

    🔻چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد و صوتش را رو به بالا کرد و گفت: «ای خدا گله‌ام نذر تو برای اینکه از درخت سالم پایین بیایم.»

    قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت. گفت: «ای خدا راضی نمی‌شوی که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.»

    قدری پایین‌تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: «ای خدا نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.»

    وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم که بی‌مزد نمی‌شود. کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»

    وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به آسمان کرد و گفت: «چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد!؟»

    سپاس و بدرود

  31. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۰۹ ب.ظ

    سلام و درود

    ♦️رفته بودم فروشگاه…
    پیرمردی با نوه اش امده بود خرید، پسره هش غرغر می کرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم!
    جلوی قفسه خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد…
    پیر مرد گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.
    دَم صندوق پسره چرخ دستی رو کشید چند تا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون!
    من بسیار تعجب کرده بودم.
    بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!
    پیرمرده با قیافه خاصی منو نگاه کرد و گفت:
    عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون اسمش سیامکه!

    سپاس و بدرود

  32. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۱۰ ب.ظ

    سلام و درود

    برعکسِ «عکس »تان نباشید
    کمی بخندید

    سپاس و بدرود

  33. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۱۱ ب.ظ

    سلام و درود

    🔰هر وقت به لنز دوربین خیره میشوی،یادت نرود لبخند بزنی . سالها بعد که میان خستگی های روزمره ات یک روز عصر خودت را به یک استکان چای خوش عطر دعوت کردی و شروع کردی به ورق زدن عکس ها،به خاطرت نمی آید لبخندت واقعی بود یا صرفا خواسته بودی عکس بهترشود. همین لبخند بلاتکلیف شاید بتواند چایی آن روز عصرت را بدون قند شیرین کند و به خودت بگویی بفرمایید چایی قند پهلو با لبخند!

    سپاس و بدرود

  34. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۱۲ ب.ظ

    سلام و درود

    ♦️پیرى در روستایى هر روز براى نماز صبح از منزل خارج و به مسجد مى رفت.
    در یک روز بارانى، پیر صبح براى نماز از خانه بیرون آمد، چند قدمى که رفت در چاله ای افتاد، خیس و گلى شد. به خانه بازگشت لباس را عوض کرد و دوباره برگشت

    پس از مسافتى براى بار دوم خیس و گلى شد برگشت لباس راعوض کرد ازخانه براى نماز خارج شد. دید در جلوى در، جوانى چراغ به دست ایستاده است سلام کرد و راهی مسجد شدند، هنگام ورود به مسجد دید جوان وارد مسجد نشد پرسید اى جوان براى نماز وارد مسجد نمى شوى؟

    جوان گفت نه، اى پیر، من شیطان هستم.
    براى بار اول که بازگشتى خدابه فرشتگان گفت تمام گناهان او را بخشیدم.
    براى بار دوم که بازگشتى خدا به فرشتگان گفت تمام گناهان اهل خانه او را بخشیدم.
    ترسیدم اگر براى بار سوم در چاله بیفتى خداوند به فرشتگان بگوید تمام گناهان اهل روستا را بخشیدم که من این همه تلاش براى گمراهى آنان داشتم.
    براى همین آمدم چراغ گرفتم تا به سلامت به مسجد برسى!

    سپاس و بدرود

  35. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۱۵ ب.ظ

    سلام و درود

    ♦️پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید،چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

    پسر گفت: «باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را می خورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.

    گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.

    اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. با مهربانی از او پرسید: «پسرم، داری چی می سازی؟»

    پسرک هم با ملایمت جواب داد: «یک کاسه چوبی کوچک، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.» و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

    این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

    قدرت درک کودکان فوق العاده است. چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده، گوشهایشان در حال شنیدن و ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است. اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک می بینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.

    سپاس و بدرود

  36. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۱۸ ب.ظ

    سلام و درود
    🔰میدانی جانم!
    صبح ها همین که
    صدایِ سوت کشیدنِ کتری رویِ اجاق را بشنوی،
    بویِ نانِ سنگکِ تازه یِ صبحِ زودِ پدر به مشامت برسد،
    و صدایِ صبحانه حاضر کردنِ مادر از آشپزخانه بیاید،
    یا وقتی عطرِ قورمه سبزی هایِ ظهرِ جمعه اش تویِ خانه می پییچد و هوش از سَرت می برد،
    همین که چشمت ببینتشانُ
    گوشَت نفس هایشان را بشنود،
    همین که آغوشِ گرمشان را لمس کنیُ
    بگویی “چقدر دوستشان داری”
    یعنی “صبحت بخیر” شده!
    جمعه و شنبه اش فرقی نمی کند،
    صبح هایِ بودنشان همیشه بخیر می شود..

    سپاس و بدرود

  37. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۱۹ ب.ظ

    سلام و درود

    طنزی از عبید زاکانی :

    ♦️روزی سه ملا با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت: روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه. دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند. سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود.
    وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد. یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند، دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند. سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند. فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده با آن ذکر یا قدوس بگویند.

    سپاس و بدرود

  38. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۲۱ ب.ظ

    سلام و درود

    ♦️شیری گرسنه از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید.
    و گاوی را از پای درآورد.
    سپس در حالی که شکمی از غذا درمی آورد،
    هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت.
    و مستانه نعره می کشید.
    صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود
    صدای نعره های مستانه شیر را شنید،
    و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد.

    هنگامی که مست پیروزی هستیم،
    بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم.
    غرور، منجلاب موفقیت است.
    موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت،
    مقدمه گستاخی است!

    سپاس و بدرود

  39. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۲۲ ب.ظ

    سلام و درود

    🔰انشای پسر بچه آلمانی به پدر رفتگرش

    پدر عزیزم من به خوبی میفهمم
    که بسیار با شرف است آنکس که انسان باشد و بین آشغال ها نان پیدا کند،
    تا آنکس که آشغال باشد
    و بین انسانها نان پیدا کند…!!!!!

    سپاس و بدرود

  40. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۲۴ ب.ظ

    سلام و درود

    ♦️روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال‌اندوزی کرده بود و پول و دارایی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: «من می‌خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم.»

    او از زنش قول گرفت که تمامی پول‌هایش را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می‌خواستند در تابوت را ببندند و آن را در قبر بگذارند، ناگهان همسرش گفت: «صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم. بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.»

    دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند: «آیا واقعاً حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟»

    زن گفت: «من نمی‌توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی‌اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم. البته من تمامی دارایی‌هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم. در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند!»

    سپاس و بدرود

  41. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۲۹ ب.ظ

    سلام و درود

    🔰از کنار مقبره ای می گذشتم که روی آن نوشته بود : اینجا آرامگاه مردی راستگو و سیاستمداری بزرگ است ، این اولین بار بود که می دیدم ۲ نفر را در یک قبر دفن کرده اند …

    👤 وینستون چرچیل

    سپاس و بدرود

  42. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۵:۳۲ ب.ظ

    سلام و درود

    ♦️مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزهای شکایت می کرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش، در مزرعه شخم می زد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی محکم به پشت سر زن زد و او در دم، کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و به نشانۀ تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانۀ مخالفت تکان می داد. پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

    کشاورز گفت: «خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق می کردم.»

    کشیش پرسید: «پس مردها چه می گفتند؟»

    کشاورز گفت: «آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه!؟»

    سپاس و بدرود

  43. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۶:۱۲ ب.ظ

    سلام و درود

    ♦️گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، به دنبال کسی می گشت که آن را در آورد، تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.
    لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
    گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برایت کافی است.
    وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی .
    دنیا پر از تباهی است نه به خاطر آدمهای بد، بلکه بخاطر سکوت آدم های خوب …!

    سپاس و بدرود

  44. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۶:۱۴ ب.ظ

    سلام و درود

    🔰در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آنخود می‌کردند.فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد…

    به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.

    به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم…!

    سپاس و بدرود

  45. علی أکبر صالحی ۲۲ دی ۱۳۹۵ at ۶:۱۵ ب.ظ

    سلام و درود

    ❌مادری میگفت
    من چهار فرزندم را در تنها اتاق منزل کوچکم بزرگ کردم،
    اما حالا آنها در چهار منزل بزرگ خود برای من یک اتاق کوچک ندارند…

    سپاس و بدرود

  46. قدیر نعمتی ۲۳ دی ۱۳۹۵ at ۶:۳۷ ق.ظ

    هرجا که میروم میبینم بالای میز یا دیوار مغازه خود نوشته اند :
    هدف ما جلب رضایت شماست …..!
    هدف ما جلب رضایت مشتریست …….!
    ای کاش همه می نوشتند :
    هدف ما جلب رضایت خداست .
    سلام به دوستان نازنین : اعم از مدیریت شب عاشقان جناب آقای حامدخان / جناب آقای صالحی / جناب حسین آقا و سایرین .
    همواره سلامت وبرقرار ومنصورباشید . ارادتمند شما : عمو قدیر ۲۳ دیماه ۱۳۹۵

  47. قدیر نعمتی ۲۴ دی ۱۳۹۵ at ۸:۵۶ ق.ظ

    رسول خدا(ص) فرمودند : دوست شایسته مانند عطرفروش است که اگرعطرش رابتوندهد بوی عطرش به تو
    خواهد رسید . عطرمحبت شما دوستانم (آقای صالحی/آقای قاسمی/حسین آقا) همیشه درمشام منست .
    سلام دوستان صبح آدینه تان بخیر و شادی . دوستدارتان : عموقدیر ۲۴دیماه ۱۳۹۵

    • حامد قاسمی ۲۵ دی ۱۳۹۵ at ۸:۳۸ ق.ظ

      ممنونم از اینکه ما رو بعنوان دوست قبول داری
      ای دوست قبولم کن و جانم بستان
      مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

  48. قدیر نعمتی ۲۵ دی ۱۳۹۵ at ۹:۳۸ ق.ظ

    سلام ودرود فراوان به هنرمند ارزنده ومدیریت شب عاشقان جناب قاسمی عزیز
    باآرزوی سلامتی وموفقیت روزافزون شمادرارکسترگروه موسیقی اصیل کاشمر وانشااله درعرصه آهنگسازی درآینده نزدیک وباعرض
    خیرمقدم انشااله زیارت آقا امام رضا (ع) مورد قبول پیشگاه ایشان وحضرت حق واقع گردد . انشااله اعمال حج وزیارت پیامبراسلام و
    بقیع عزیز نصیب شما گردد . درضمن ازافتخارات بنده است که شما و جناب صالحی ازدوستان صمیمی و نازنین من بشمارمی آئید و با
    اتکال بخدای بزرگ انشااله زمینه دیدارشما نصیب اینجانب بشود . دوستدارشما : عموقدیر ۲۵ دیماه ۱۳۹۵

    • حامد قاسمی ۲۷ دی ۱۳۹۵ at ۵:۴۵ ب.ظ

      سلام به شما عموی مهربان
      ممنونم از اینکه هرروز با ما هستید

  49. حسین ۲۵ دی ۱۳۹۵ at ۱۰:۰۹ ق.ظ

    سلام
    زنده باشی و سلامت

  50. قدیر نعمتی ۲۷ دی ۱۳۹۵ at ۷:۳۷ ق.ظ

    سلام حامدخان عزیز / سلام آقای صالحی عزیز/ سلام حسین آقاعزیز/ سلام سایردوستان عزیز صبح زیبای همگیتان بخیر
    امام حسین (ع) فرمود : ناتوان ترین مردم کسی است که ازدعاکردن واماند و بخیل ترین مردم کسی است که از سلام کردن واماند .
    دوستدارشما : عموقدیر ۲۷ دیماه ۱۳۹۵

پاسخ دادن به مهدی مصلحی

نام *
ایمیل *
وبلاگ