چه کسی میداند ؟ – هادی فیض آبادی

che-kasi-midanad

سلام

آلبوم ” چه کسی میداند ” مجموعه تک آهنگهای خواننده جوان و خوش آتیه ، هادی فیض آبادی است که از سایت بییپ تونز گردآوری شده است.

در مورد قطعات این آلبوم باید بگم ، سبک بیشتر قطعات تلفیقی است ، اما نکته ای که در مورد بیشتر قطعات باید گفت صدای کاملا سنتی هادی فیض آبادی است که ریشه در آموخته های اصیل ایشان دارد.

بعنوان مثال در قطعه آشفتگی ، یک آهنگ کاملا سنتی رو با اجرای سازهای غربی نظیر ساکسیفون و گیتار میشنویم که به نظر نگارنده از زیباترین قطعات آلبوم هم هست.

شما هم اگر نظری داشتید بیان کنید …

دانلود از آرشیو

 

34 thoughts on “چه کسی میداند ؟ – هادی فیض آبادی

  1. قدیر نعمتی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۳۳ ق.ظ

    سلام حامدخان گل گلاب
    آقاممنونم ازاینکه اثرجدیدی راازاین دوران حاضرآنهم درسبک سنتی برای علاقمندان گذاشتی . منتظرنظرات
    دوستان میمانم تاببینم استقبال وتعریف وتمجیدمیکنن سپس دریافت خواهم کرد چونکه هنوزبجزآثارقدیمی
    خودنتوانستم باآثاراین دوران که تقریبا”بجزتعداداندکی حرفی برای گفتن ندارن کناربیام و انس بگیرم . البته
    علائق وسلائق دوستان گرامی برای اینجانب همواره مورداحترام بوده وخواهدبود .
    علیحال وظیفه دانستم اززحمات بی شائبه وبی ادعای شماسپاسگزاری وتشکرخالصانه بنمایم . ممنونم
    دوستدارتان : عموقدیر ۱۳ آبان ۱۳۹۵

    • حامد قاسمی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۱:۳۵ ب.ظ

      سلام
      میتونید قبل از دانلود اثر رو از لینکهای شنیدن آلبوم که در سایت گذاشتم گوش کنید و اگه باب طبعتون بود دانلود کنید

  2. حسین ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۰۶ ب.ظ

    سلام خدمت آقای حامد قاسمی محترم
    از اینکه لذت شنیدن را با ما تقسیم می کنید سپاسگزارم
    بسیار عالی از ۲ تا ترانه اش خیلی خوشم اومد ترانه گریه کن و الله نگهدارت- .با اینکه الات موسیقی متفاوت و در کنار هم آمدن آن ها بسیار سخته طوری تنظیم کرده اند که بسیار گیراست . باز هم از شما سپاسگزارم

  3. مهدی مصلحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۱:۱۲ ب.ظ

    باید حتما شنید.
    ممنونم!

  4. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۵:۲۴ ب.ظ

    سلام و درود

    آب ، نان ، آواز

    کمترین تحریری از یک آرزو این است ؛

    آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

    در قناری ها نگه کنَ در قفسَ تا نیک دریابی

    کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است

    کمترین تحریری از یک زندگانی :

    آب ، نان ، آواز !

    ور فزون تر خواهی از آن

    گاه گه ،،. پرواز

    ور فزون تر خواهی از آن .،، شادی آغاز

    ور فزون تر ، باز هم خواهی …. بگویم .،، باز ؟

    آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگ سالی گشت

    که کسی به فکر آوازی نخواهد بود ….

    وقتی آوازی نباشد ؛

    شوق پروازی نخواهد بود ………

    (دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی )

    سپاس و بدرود

    • حامد قاسمی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۶:۲۵ ب.ظ

      ممنون از متن های زیبایی که قرار می دهید

  5. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۶:۲۸ ب.ظ

    سلام و درود بر جناب قاسمی عزیز و عمو قدیر با احساس
    خوشحالم که مطالبی را که گردآوری و تقدیم می کنم ، به دل شما می نشیند
    من هم به داشتن دوستانی چون شما مباهات می کنم و به عالمی فخر می فروشم
    خدای لایزال نگهدار شما باد و هماره و همواره سلامت و تندرست و دلخوش باشید

    سپاس و بدرود

  6. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۶:۳۶ ب.ظ

    سلام و درود

    ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
    ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺳﺎﻧﯽ …
    ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ
    ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ … ؛
    ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖ
    ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦ
    ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺺ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺩﺭﺑﺎﺩ
    ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﺎﺩ !
    ﺁﺭﯼ
    می ﺘﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
    ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ می ﮕﻮﯾﻨﺪ :
    ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ !
    ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ !
    ﯾﺎﺑه ﻘﻮﻝ ﺧﻮﺍﺟﻪ:
    ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ !
    ﻣﻦ ﻧمی ﺪﺍﻧﻢ ﭼﯿﺴﺖ
    ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ …
    ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ، ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ، ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ …
    ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ،
    ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ می فهمم !

    ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ …

    فروغ فرخزاد

    سپاس و بدرود

  7. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۰۲ ب.ظ

    سلام و درود

    دلم می خواهد…

    دلم باران
    دلم دریا
    دلم لبخند ماهی ها
    دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور
    دلم بوی خوش بابونه می خواهد…

    دلم یک باغ پر نارنج
    دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار
    دلم صبحی
    سلامی
    بوسه ای
    عشقی
    نسیمی
    عطر لبخندی
    نوای دلکش تار و کمانچه
    از مسیری دورتر حتی…

    دلم شعری سراسر دوستت دارم
    دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد

    دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند
    دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد
    دلم تغییر می خواهد…
    دلم تغییر می خواهد…

    بتول مبشری

    سپاس و بدرود

  8. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۱۱ ب.ظ

    چهارپارۀ زیر از فریدون مشیری ، یکی از زیباترین اشعار ادب فارسی به شمار می‌رود . تقدیم به شما عزیزان همراه :

    تویی تویی به خدا، این که از دریچۀ ماه
    نگاه می‌کند از مهر و با مَنَش سخن است
    تویی که روی تو مانند نو گلی شاداب
    میان چشمۀ مهتاب بوسه‌گاه من است

    تویی تویی به خدا، این تویی که در دل شب
    مرا به بال محبت به ماه می‌خوانی
    تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت
    گهی به نام و گهی با نگاه می‌خوانی

    تویی تویی به خدا، این دگر خیال تو نیست
    خیال نیست به این روشنی و زیبایی
    تویی که آمده‌ای تا کنار بستر من
    برای اینکه نمیرم زدرد تنهایی

    تویی تویی به خدا، این حرارت لب توست
    به روی گونۀ سوزان و دیدۀ تر من
    گهی به سینۀ پر اضطراب من سر تو
    گهی به سینۀ پر التهاب تو سر من

    تویی تویی به خدا، دلنشین چو رؤیایی
    تویی تویی به خدا، دلربا چو مهتابی
    تویی تویی که ز امواج چشمۀ مهتاب
    به آتش دلم از لطف می‌زنی آبی

    تویی تویی به خدا، عشق و آرزوی منی
    به سینه تا نفسی هست بی‌قرار توام
    تویی تویی به خدا، جان و عمر و هستی من
    بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام

    منم منم به خدا، این منم که در همه حال
    چو طفلِ گمشده مادر، به جستجوی توام
    منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق
    «در آن نفس که بمیرم در آرزوی توام»

    منم منم به خدا، این که در لباس نسیم
    برای بردن تو باز می کند آغوش
    من آن ستارۀ صبحم که دیدگان تو را
    به خواب تا نسِپارم نمی‌شوم خاموش

    منم منم به خدا، این منم که شب همه شب
    به بام قصر تو پا می‌نهم به بیم و امید
    اگر ز شوق بمیرد دلم چه جای غم است
    در این میانه فقط روی دوست باید دید

    منم منم به خدا، سایه تو نیست، منم
    نگاه کن، منم ای گل که با تو همراهم
    منم که گرد تو پر می‌زنم چو مرغ خیال
    ز درد عشق تو تا ماه می‌رود آهم

    منم منم به خدا، این منم که سینۀ کوه
    به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من
    ز کوه هر چه بپرسی جواب می‌گوید
    گواه نالۀ شب های بیقراری من

    من و توایم که در اشتیاق می‌سوزیم
    منو توایم که در انتظار فرداییم
    اگر سپیدۀ فردا دمد، دگر آن روز
    من و تو نیست میان من و تو، این «ماییم »…

    سپاس و بدرود

  9. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۱۳ ب.ظ

    سلام و درود

    دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
    دربند هوای خاص و عامیم هنوز

    شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
    صد بار بسوختیم و خامیم هنوز

    هلالی جغتایی

    سپاس و بدرود

  10. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۱۷ ب.ظ

    سلام و درود

    حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای

    گفت : « یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ای » !

    گفتمش : « احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟ »

    گفت : « یا برق است یا باد است یا افسانه‌ای ! »

    گفتمش : « اینها که می بینی چرا دل بسته اند ؟ »

    گفت : « یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ای ! »

    گفتمش : « احوال عمرم را پس از مردن بگو ؟ »

    گفت : « یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ای ! »

    ابوسعید ابوالخیر

    سپاس و بدرود

  11. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۱۹ ب.ظ

    سلام و درود

    روزگارى بر فرط خوش باورى
    قدم در رهت نهادم
    جاده اى ساختم تا لب گورم
    لیک ندانسته م جاده دیریست خراب است
    آن ره ویران و ره من با دگران است
    سکوت و شب جاده فرا گرفت
    خوش باورى من انتها گرفت
    زخواب غفلت جستم
    خود را تنها در تاریکى دیدم
    نه جاده بود و نه گور
    تو نیز رهى دگر گزیده بودی
    خوشا برتو که جاده ات چون من ساخته بودی
    تاریکى و ویرانى رهت
    تو را نیز چون من بادگران ساخت
    زآن پس نه جاده ساختم
    نه رهى به لب گورم
    چله نشین عزلت گشتم
    لب به سکوت بستم

    بختیـــــار خدری

    سپاس و بدرود

  12. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۲۷ ب.ظ

    سلام و درود

    پریا

    یکی بود یکی نبود
    زیر گنبد کبود
    لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
    زار و زار گریه می کردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
    گیس شون قد کمون رنگ شبق
    از کمون بلن ترک
    از شبق مشکی ترک.
    روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
    پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

    از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
    از عقب از توی برج شبگیر می اومد…

    ” – پریا! گشنه تونه؟
    پریا! تشنه تونه؟
    پریا! خسته شدین؟
    مرغ پر شسه شدین؟
    چیه این های های تون
    گریه تون وای وای تون؟ ”

    پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
    ***
    ” – پریای نازنین
    چه تونه زار می زنین؟
    توی این صحرای دور
    توی این تنگ غروب
    نمی گین برف میاد؟
    نمی گین بارون میاد
    نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
    نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
    نمی ترسین پریا؟
    نمیاین به شهر ما؟

    شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

    پریا!
    قد رشیدم ببینین
    اسب سفیدم ببینین:
    اسب سفید نقره نل
    یال و دمش رنگ عسل،
    مرکب صرصر تک من!
    آهوی آهن رگ من!

    گردن و ساقش ببینین!
    باد دماغش ببینین!
    امشب تو شهر چراغونه
    خونه دیبا داغونه
    مردم ده مهمون مان
    با دامب و دومب به شهر میان
    داریه و دمبک می زنن
    می رقصن و می رقصونن
    غنچه خندون می ریزن
    نقل بیابون می ریزن
    های می کشن
    هوی می کشن:
    ” – شهر جای ما شد!
    عید مردماس، دیب گله داره
    دنیا مال ماس، دیب گله داره
    سفیدی پادشاس، دیب گله داره
    سیاهی رو سیاس، دیب گله داره ” …
    ***
    پریا!
    دیگه تو روز شیکسه
    درای قلعه بسّه
    اگه تا زوده بلن شین
    سوار اسب من شین
    می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
    جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
    آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
    می ریزد ز دست و پا.
    پوسیده ن، پاره می شن
    دیبا بیچاره میشن:
    سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
    سر به صحرا بذارن، کویر و نمک زار می بینن

    عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمی دونین پریا!]
    در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
    غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
    هر کی که غصه داره
    غمشو زمین میذاره.
    قالی می شن حصیرا
    آزاد می شن اسیرا.
    اسیرا کینه دارن
    داس شونو ور می میدارن
    سیل می شن: گرگرگر!
    تو قلب شب که بد گله
    آتیش بازی چه خوشگله!

    آتیش! آتیش! – چه خوبه!
    حالام تنگ غروبه
    چیزی به شب نمونده
    به سوز تب نمونده،
    به جستن و واجستن
    تو حوض نقره جستن

    الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
    بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
    عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
    به جائی که شنگولش کنن
    سکه یه پولش کنن:
    دست همو بچسبن
    دور یاور برقصن
    ” حمومک مورچه داره، بشین و پاشو ” در بیارن
    ” قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو ” در بیارن

    پریا! بسه دیگه های های تون
    گریه تاون، وای وای تون! ” …

    پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می کردن پریا …
    ***
    ” – پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
    شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
    تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
    بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
    قصه سبز پری زرد پری
    قصه سنگ صبور، بز روی بون
    قصه دختر شاه پریون، –
    شما ئین اون پریا!
    اومدین دنیای ما
    حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
    [ که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

    دنیای ما قصه نبود
    پیغوم سر بسته نبود.

    دنیای ما عیونه
    هر کی می خواد بدونه:

    دنیای ما خار داره
    بیابوناش مار داره
    هر کی باهاش کار داره
    دلش خبردار داره!

    دنیای ما بزرگه
    پر از شغال و گرگه!

    دنیای ما – هی هی هی !
    عقب آتیش – لی لی لی !
    آتیش می خوای بالا ترک
    تا کف پات ترک ترک …

    دنیای ما همینه
    بخوای نخواهی اینه!

    خوب، پریای قصه!
    مرغای شیکسه!
    آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
    کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
    قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ ”

    پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
    ***
    دس زدم به شونه شون
    که کنم روونه شون –
    پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
    [ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
    [ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
    [ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
    [ شدن، ستاره نحس شدن …

    وقتی دیدن ستاره
    یه من اثر نداره:
    می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
    هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم –
    یکیش تنگ شراب شد
    یکیش دریای آب شد
    یکیش کوه شد و زق زد
    تو آسمون تتق زد …

    شرابه رو سر کشیدم
    پاشنه رو ور کشیدم
    زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
    دویدم و دویدم
    بالای کوه رسیدم
    اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

    ” – دلنگ دلنگ، شاد شدیم
    از ستم آزاد شدیم
    خورشید خانم آفتاب کرد
    کلی برنج تو آب کرد.
    خورشید خانوم! بفرما

    احمد شاملو

    سپاس و بدرود

  13. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۲۹ ب.ظ

    سلام و درود

    نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

    نمی خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم
    چه خواهد ساخت ؟

    ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد،

    گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی،

    دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

    و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد،
    بدینسان بشکند در من،
    سکوت مرگبارم را…

    دکتر علی شریعتی

    سپاس و بدرود

  14. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۳۰ ب.ظ

    سلام و درود

    تدفین…

    چیزی دفن شده در پنجره
    که هیچ شباهتی به زندگی ندارد
    تو نیستی
    و این تمام اندوه نیست

    پاییز لای جنازه ی درخت ها
    دنبال خودش می گردد
    و از رشته کوه آن طرف شهر
    تنها سنگ هایی
    در دیوار آپارتمان ها باقی مانده است
    و دزدی که از دیوارها
    بالا می رود
    کوه نوردی ست که قله را گم کرده است

    در حجم ناچیز گلدان قاشقی
    چیزی از بهار باقی نمانده است
    و تو نیستی
    و برگ های قاشقی نبودنت را قوص دار می کنند
    و برگ های قاشقی
    تنهایی را قوص می دهند
    تو نیستی
    و تمام قوص ها خلاصه ی تن توست

    ما نمی دانستیم
    بهار با پرده های گل دار
    به خانه باز نخواهد گشت
    و من همیشه می ترسیدم
    اعتراف کنم
    قوص های مقدس اندامت
    مسجد قدیمی پشت پنجره را
    محدود می کند
    در هر چیزی
    چیزی دفن شده است
    و آفتاب
    جنازه ی دریا را
    در لیوان آب روی میز تشییع می کند

    نبودن تو
    غم انگیز ترین چهره ی
    درختان پشت پنجره است
    آیا صدای فراموشی را شنیده ای
    وقتی دری بسته می شود
    و چهار ضلعی سکوت
    تصویر قهوه ای رفتن را قاب می گیرد
    صدای فراموشی را شنیده ای
    هربار که دستگیره ای را می چرخانی
    صدای فراموشی را؟

    خانه ام به شلوغی یک گورستان ست
    و در هرچیزی
    چیزی دفن شده است
    در میز کارم جنگل بلوط
    در بشقاب ها خوشبختی
    در تکّه های خشک نان مزرعه ی گندم

    نبودنت
    گربه ای وحشی ست
    که روی میز کارم نشسته
    کشاورزی ست
    که ریشه های فرش را درو می کند

    تو نیستی
    و به اندازه ی یک گورستان آرامم
    به اندازه ی یک گورستان.

    محمدرضا یار

    سپاس و بدرود

  15. امین شیراز ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۱۳ ب.ظ

    سلام و سپاس بابت این کار زیبا

  16. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۱۵ ب.ظ

    سلام و درود

    پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب می‌کرد.
    انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند.
    با وزیر خود مشورت کرد و هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانه گل داد و گفت: من مدتی به سفر می‌روم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمی‌گردم این دانه‌گل‌ها را تر و تازه به من باز گردانید و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود.

    پسر اول دانه‌ها را در صندوقچه‌ای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد.
    پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار می‌روم و دانه های تازه می‌خرم و به او بازمی‌گردانم.
    پسر سوم دانه‌ها را به باغچه برد و همه را کاشت.

    بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت.
    پسر اول در صندوقچه را باز کرد.
    تمام دانه‌ها پوسیده و از بین رفته بودند!
    پسر دوم زود به بازار رفت و دانه‌های تازه خرید و به نزد پدر آورد.
    پادشاه کار او را تحسین کرد.
    و اما پسر سوم، پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه‌ها را به شما خواهم داد.
    پدر به هوش و زیرکی پسر سوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد.
    زیرا که این دقیقاً کاری بود که با دانه گل باید می‌کرد.

    دانه گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است و درون همه ما خداوند دانه‌های استعدادهای بسیاری گذارده است.
    آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند.
    به بطالت هم از دستشان ندهیم.
    بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم، تا هر کدام گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند.
    اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس‌مان را داشته باشیم، روزی این گیاه به گل خواهد نشست.
    گلی زیبا و معطر!
    دانه عشق و محبت را در دل بکاریم
    !

    سپاس و بدرود

  17. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۱۷ ب.ظ

    سلام و درود

    ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﻘﺎﺏ ﻭ ﮐﻼﻍ ﺍﺛﺮ ﺩﮐﺘﺮ ﺧﺎﻧﻠﺮﯼ:

    ﻣﺘﻮﺳﻂ ﻋﻤﺮ ﻋﻘﺎﺏ ۳۰ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﻋﻤﺮ ﮐﻼﻍ ۳۰۰ﺳﺎﻝ!
    ﻋﻘﺎﺑﯽ ﺩﺭ ﺑﻠﻨﺪﺍﯼ ﻗﻠﻪ ﺭﻓﯿﻌﯽ ﻻﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
    ﻋﻘﺎﺏ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻋﻤﺮﺵ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻤﯿﺮﺩ!
    ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ:
    ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻗﻠﻪ ﮐﻼﻏﯽ ﻻﻧﻪ ﺩﺍﺭﺩ.
    ﭼﻬﺎﺭ ﻧﺴﻞ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻋﻘﺎﺏﻫﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻼﻍ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ! ﺍﻣﺎ ﮐﻼﻍ
    ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!!
    ﻋﻘﺎﺏ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﻪ ﮐﻼﻍ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ؛
    ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﮐﻼﻍ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﺭﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻨﺪ.
    ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﺎﻝ ﮔﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻪ
    ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺭﺁﻣﺪ.
    ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﻋﻈﻤﺖ ﻋﻘﺎﺏ ﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﻧﺒﻮﺩ.
    ﺑﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯﺵ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﯿﺎﻫﻮﯾﯽ ﺷﺪ! ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺗﯽ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﺑﻪ ﻻﯼ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﮔﺮﯾﺨﺘﻨﺪ!
    ﺧﺮﮔﻮﺵ ﻫﺎ ﻭ ﺁﻫﻮﺍﻥ ﺳﺮﺍﺳﯿﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺟﻨﮕﻞ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩﻧﺪ!
    ﻭ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺣﺮﮐﺖ ﻋﻘﺎﺏ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﮔﻠﻪ ﺩﻭﯾﺪ؛
    ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺎﺏ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺳﺮ ﺑﻮﺩ…
    ﺑﻪ ﻻﻧﻪ ﮐﻼﻍ ﺭﺳﯿﺪ؛
    ﮐﻼﻍ ﺑﺎ ﻭﺣﺸﺖ ﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ!
    ﭼﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺐ ﺍﻭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ؟!!
    ﻋﻘﺎﺏ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﻍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺭﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﻃﻮﻻﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯼ ﻓﺎﺵ ﮐﻨﺪ.
    ﮐﻼﻍ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ:
    ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ
    ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻋﻤﺮ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩ؛
    ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺎﺏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﺑﺎ ﺍﻭ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﻣﺨﻮﺭ ﺍﻭ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻋﻘﺎﺏ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ!
    ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻼﻍ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ.
    ﻋﻘﺎﺏ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﮔﻮﺷﺖ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﺁﺏ ﭼﺸﻤﻪﺳﺎﺭﺍﻥ ﮐﻮﻫﺴﺎﺭ ﺑﻮﺩ،
    ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﻼﻍ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺯﺩﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ! ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ!
    ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﭘﺴﻤﺎﻧﺪﻩﻫﺎ ﻭ ﻻﺷﻪﻫﺎ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺏ ﻟﺠﻦ ﺳﯿﺮﺍﺏ ﻣﯽﺷﻮﺩ!!!
    ﺍﻭ ﺩﺭ ﯾﮑﺮﻭﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﮐﻼﻍ، ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩ.
    ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ، ﻋﻘﺎﺏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ:
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﯾﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺑﻠﻨﺪﺍﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ،
    ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺩﺭ ﻧِﮑﺒﺖ ﺯﻣﯿﻦ ﻋﻮﺽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ،
    ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﯾﮑﺮﻭﺯ ﺑﺎﺷﺪ…

    ﻋﻤﺮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎ ﻋﺰﺕ ﺑﻪ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﺎ ﺧﻔﺖ ﺍﺳﺖ…
    ﻋﻤﺮﺗﺎﻥ ﺑﺎ ﻋﺰﺕ ﻭ ﺳﺮﺍﻓﺮﺍﺯﯼ ﻭ ﺍﻗﺘﺪﺍﺭ، ﺩﺭ ﺑﻠﻨﺪﺍﯼ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﻋﻠﻢ ﻭ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻋﻤﻞ.

    سپاس و بدرود

  18. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۲۲ ب.ظ

    سلام و درود

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﮐﺮﺩ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﯿﻢ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﺠﺶ ﺭﺍ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﯿﻢ !
    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﮐﺮﺩ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﺍ ﺗﺼﻮﯾﺐ ﮐﺮﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺍﺩ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻗﻮﻝ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﺭﺱ ﮔﺮﻓﺖ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮔﺮﻓﺖ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﺨﺸﺶ ﮐﺮﺩ !

    ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻌﻨﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪ… !

    و به راحتی می شود… ولی به سختی می توان………….!

    سپاس و بدرود

  19. علی اکبر صالحی ۱۳ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۲۴ ب.ظ

    سلام و درود

    ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽﻫﺎﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ
    ﻣﺰﺍﺭ…
    ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮﺍ ﻧﺮﻩ…!
    ﺗﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ،
    ﺟﯿﮕﺮﻡ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ!!
    ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﯽﺑﺴﺘﻢ،
    ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ…

    ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ،
    ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ…
    ﻣﺮﺩﻩﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ…
    ﻗﺪﯾﻤﯽﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩﺗﺮ…
    ﺟﺪﯾﺪﯼﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷَﮑﯿﻞﺗﺮ…
    ﻧﻤﯽﺩﻭﻧﻢ…!!!!
    ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ… ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ
    ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ…!
    ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ…
    ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ…
    ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻧﻤﯽﺍﻭﻣﺪ ﺣﺘﯽ ﺭﻭﯼ
    ﻣﺮﺩﻩﻫﺎ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ…
    ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﻩﻫﺎ
    ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﭘﺎ ﻣﯿ ﺰﺍﺭﯾﻢ…!
    ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﺪﯾﻢ…
    ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩ !

    سپاس و بدرود

  20. علی اکبر صالحی ۱۴ آبان ۱۳۹۵ at ۶:۵۷ ق.ظ

    سلام و درود

    امیدوارم که با خواندن این مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری ، حال خوشی به شما دست دهد :

    الهی ! ، خواندی تأخیر کردم . فرمودی تقصیر کردم . عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم .

    بار الها ! ، اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم .

    بارالها ! ، بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد . مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد .

    الهی! اگر بر دار کنی رواست ، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست ، از خود دور مکن .

    کریما ! گناه در جنب کرم تو زبون است ، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است .

    بارالها ! ، گفتی کریمم امید برآن تمام است . چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است .

    الهی ! ، همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم . فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی .

    بارالها ! ، اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی . ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی . چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی .

    الهی ! ، چون آتش فراق داشتی ، با آتش دوزخ چه کار داشتی ؟ .

    الهی ! ، روزگاری ترا می جستم خود را می یافتم . اکنون خود را می جویم ترا یافتم .

    الهی ! ، بر عجز و بیچارگی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم !

    خواست ؛ خواست تو است ، من چه خواهم ؟ ( من چه دانم ؟ )

    الهی ! ، تا با تو آشنا شدم ،از خلایق جدا شدم ، در جهان شیدا شدم ، نهان بودم ، پیدا شدم …

    دی آمد و هیچ نامد از من کاری و امروز ز من گرم نشد بازاری

    فردا بروم بی خبر از اسراری نا آمده به بُدی از این بسیاری

    داده چه بهتر ، وام ناداده چه بهتر ، دشنام خورده چه بهتر ، غضب نا خورده چه بهتر ، حرام اگر داری ، طرب کن و اگر نداری طلب کن . یار باش و بار مباش ، گل باش و خار مباش . یار نیک ، به از کار نیک . یار بد بدتر بُود از مار بد . چون یار اهل است کار سهل است ، محبت با اهل تا به جان است و محبت نا اهل تاب جان است

    صد سال در آتشم اگر مهل بود آن آتش سوزنده مرا سهل بود

    با مردم نا اهل مبادم صحبت کز مرگ بتر صحبت نا اهل بود …

    سپاس و بدرود

  21. دانیال ۱۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۱:۱۳ ق.ظ

    سلام؛
    سپاس بابت این اپلود بسیار دلنشین، راستش چندی پیش بود که با صدای این خواننده آشنا شدم که بسیار هم به دلم نشست، ممنونم.

    پایدار باشید

  22. اسفندیاری ۱۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۳۰ ب.ظ

    سلام با تشکر بسیار.

  23. مرتضی ۱۵ آبان ۱۳۹۵ at ۳:۱۱ ق.ظ

    سلام حامدجان،،
    صدای هادی فیض آبادی رو در آلبوم آسمان مهتاب و آلبوم تا همیشه شنیدم
    صدای خوبی دارند و خوش آتیه اگر پشتکار خوبی داشته باشن
    و دست مریزاد به شما
    سپاسگزار

    • حامد قاسمی ۱۶ آبان ۱۳۹۵ at ۱:۳۲ ب.ظ

      و اگه قدر خودشون رو بدونند و حریم موسیقی ایرانی رو حفظ کنند

  24. سزاوار ۱۵ آبان ۱۳۹۵ at ۶:۵۷ ق.ظ

    ضمن عرض سلام و تشکر بابت این مجموعه زیبا و شنیدنی از تک ترانه های جناب هادی فیض آبادی, در اینجا شرحی را که سایت بیپ تیونز اندر احوالات ایشان درج کرده اند جهت آشنائی دوستان می آورم:
    “هادی فیض‌آبادی فراهانی متولداسفند هزاروسیصدوشصت وچهار،تهران.نزد محمد عشاق، فریباداوودی،مظفرشفیعی،احمدخان ابراهیمی،علیرضا پورامید ، حمیدرضا نوربخش اصول ومبانی موسیقی وآواز را فراگرفت. آلبوم های «آسمان مهتاب» به آهنگسازی کاوه سروریان ، درشعله باتو رقصان به آهنگسازی مهیارعلیزاده، تاهمیشه اثر پویان رمضانی ،زمستان اثر استاد حمید متبسم وهمراهی استاد فریبا داوودی (در دست انتشار) آلبوم‌های منتشر شده‌ی اوست. وهمکاری با گروه‌های اردیبهشت،برازین، بام، سپندار،میرآترا ،ارکستر سمفونیک تهران. همچنین همکاری و اجرای کنسرت به اتفاق گروه مضراب ،به آهنگسازی و سرپرستی استاد حمید متبسم در اردیبهشت ۱۳۹۴، اجرای کنسرت اپرای عاشورا به اتفاق ارکستر سمفونیک تهران به رهبری نصیر حیدریان و آهنگسازی بهزاد عبدی وایفای نقش امام حسین (ع) مهر ۱۳۹۴ از جمله فعالیت‌های هنری او به حساب می‌آیند. وی همچنین در سال٢٠١۵به اتفاق گروه «سپندار» در فستیوال رنسانس کشورارمنستان موفق به دریافت جایزه نخست بخش موسیقی بین‌الملل و همچنین تقدیرهیئت داوران شد.”

  25. قدیر نعمتی ۱۵ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۲۷ ق.ظ

    باسلام به حامدخان عزیز خداقوت وممنونم ازپیشنهادتون برای گوش فرادادن به اثرفوق . درواقع قطعاتی راگوش کردم بنظرم آمددانلود
    نکنم . ولی میدانم خیلیهاخوششان میاد . یه جورایی بااجراهای علی زندوکیلی قابل قیاس است اما آقای فیض آبادی راه درازی درپیش دارندتا بشوندزندوکیلی . برای ایشان آرزوی موفقیت میکنم . اززحمات شما نیزسپاسگزارم اینگونه آثاررا آپلود میکنید تا توسط کاربران علاقمند بویژه صاحبنظران موسیقی محک شوند .
    سلامی عرض کنم به حضورانور دوست گلم سیدبزرگوارجناب صالحی عزیزکه امیدوارم همیشه زمان همینطورحال خوشی داشته باشند وباقریحه خوش ومطالب ومتون زیباواثربخش خود ماراشادمیسازند . خداوندشمارابرای ماحفظ کند . عاشقتم .
    دوستدارهمگیتان : عموقدیر ۱۵ آبان ۱۳۹۵

  26. HATTAM ۱۶ آبان ۱۳۹۵ at ۵:۵۴ ب.ظ

    سلام و عرض ارادت خدمت جناب قاسمی
    ضمن تشکر از زحمات بی دریغ و بی منت شما
    این آلبوم ارزش موسیقایی نداشت.خواننده محترم این آلبوم نه صدای خوبی دارد و نه اصول آواز را رعایت می کند. اجرای قطعه «کودکانه» (اگر اشتباه نکنم قبلا توسط شاهرخ اجرا شده) توسط ایشان، تو ذوق می زند و خاطره شیرین شنیدن اجرای قبلی این قطعه را از بین می برد. آواز ایشان در قطعات دیگر نیز ناهماهنگ با موسیقی به گوش می رسد و تحریرهای آوازی را رعایت نکرده است. برایش آرزوی موفقیت داریم.
    با تشکر مجدد.

    • حامد قاسمی ۱۷ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۳۸ ق.ظ

      البته من زیاد نظر شما رو ندارم ، ولی نظر شما بسیار قابل احترام است
      برخی قطعات از جمله همون که اشاره کردید خوب نیستند ، اما برخی دیگر جای تامل دارند
      به نظرم همه نمیتوانند شجریان شوند و این دلیلی نمیشود که آثارشان گوش داده نشوند
      در مورد اصول آواز سررشته ای ندارم و اظهارنظر نمیکنم ، اما میدانم که برخی جاها ایشون به وضوح از کوک خارج میشوند که البته به نظرم به مرور زمان این نقیصه رو حل خواهند کرد

  27. علی اکبر صالحی ۱۷ آبان ۱۳۹۵ at ۲:۱۰ ب.ظ

    سلام و درود
    و با تقدیم ارادت به محضر همه ی عاشقان شب و شب عاشقان

    إن شاءالله که دوستان و یاران به خاطر دارند که در به همراه اولین انتشار و پخش اول آلبوم « صبح مشتاقان » ، اثر جاودانه ی استاد علی جهاندار ، با آهنگ سازی و سنتور نوازی سرو آزاد موسیقی اصیل ایرانی ، مرحوم شادروان پرویز مشکاتیان ، استا محمد رضا شجریان هم نامه ای بسیار زیبا و نغز و پرمغز ، خطاب به علی جهاندار مرقوم نمود که با این عبارت آغاز می شود : « فرزندم ، علی جهاندار … »
    متأسفانه این نامه در انتشارهای بعدی این اثر بی نظیر ، همراه آن نبود ، بر اثر نقل و انتقالات و اسباب کشی های متعدد این حقیر ( حدود هجده بار !!! ) ، این نامه ی پرمهر و گنجینه ی درافشانی های استاد شجریان را مفقود شده می بینم و آن را در میان اسناد خود نمی یابم ، اگر جناب قاسمی ناک خیال و پرنیان اندیش ، یا جناب عمو قدیر نازنین و هرکدام از یاران و دوستان که این نامه ی تاریخی استاد را دارند ، تصویری از صفحات آن تهیه و در تارنمای وزین و فخیم « شب عاشقان » به اشتراک بگذارند تا همگان و این بنده ی عاشق و عاصی را ، رهین منن خویش فرمایند و مرا و ما را ، از لذت مطالعه ی نکات دقیق و ظریف آن ، حظ بصر و لذ فؤاد نصیب گردد و دوباره اوجی عارفانه و عاشقانه را تجربت کنیم

    سپاس و بدرود

  28. قدیر نعمتی ۱۹ آبان ۱۳۹۵ at ۶:۰۱ ق.ظ

    باسلام وعرض ادب به جناب قاسمی عزیزمدیریت محترم شب عاشقان
    صبح زیبای پائیزی شمابخیروشادی امیدوارم همواره سلامت وموفق باشی .
    دوستدارت : عموقدیر ۱۹ آبان ۱۳۹۵

  29. حسین ۱۹ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۴۱ ب.ظ

    سلام
    دلتنگ عاشقانه تمام شب هایت شده ام- رخی بنما

پاسخ دهید

نام *
ایمیل *
وبلاگ