کبک تاراز – مستندی از زندگی استاد بهمن علاء الدین

masudbakhtiyari12mg

سلام

اولین موسیقی بختیاری که نظرم رو جلب کرد ، یکی از ترانه های آلبوم تکرار نشدنی مال کنون بود ، اون موقع این ترانه از صدا و سیما زیاد پخش میشد و من خواننده اون رو نمیشناختم

بعدها آلبوم هی جار رو خریده و شنیدم و عاشق صدای خواننده اون شدم و فهمیدم خواننده همون آهنگیه که میشنیدم.

تا چند سال پیش نمیدونستم اسم اصلی استاد مسعود بختیاری ، بهمن علاء الدینه ، یا بهتر بگم هیچ کس نمیدونست.

همه اینها رو گفتم تا برسم به یک نام بزرگ ، زنده یاد بهمن علاء الدین که تقریبا در تمامی آلبومهای منتشر شده ، ایشون رو به اسم مسعود بختیاری میشناسیم

هر گوش سالمی ، اعم از اینکه بختیاری باشند و یا نباشند مجذوب صدای آسمانی استاد میشود

چند وقت پیش ، مستندی از زندگی ایشون در شبکه مستند پخش شد که گویای خیلی از رازهای نهفته زندگی استاد است.

شما رو به دیدن این مستند دعوت میکنم :

دانلود مستند کبک تاراز

44 thoughts on “کبک تاراز – مستندی از زندگی استاد بهمن علاء الدین

  1. امین شیراز ۲۱ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۴۷ ب.ظ

    سلام و سپاس
    من این مستند زیبا رو از شبکه مستند دیدم. و خیلی دوست داشتم که اونو داشته باشم.
    ممنون که این مستند زیبا رو قرار دادید.

    • حامد قاسمی ۲۲ آبان ۱۳۹۵ at ۳:۳۹ ب.ظ

      هر مستندی که پخش میشه میتونید از خود سایت شبکه دریافت کنید
      من فقط معرفی کردم و لینک شبکه مستند رو اینجا گذاشتم

  2. حسین ۲۱ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۰۰ ب.ظ

    سلام
    منم این مستند رو دیدم مخصوصاً همانجایی که گفتند میخان اولین البوم را منتشر کنند و استاد گفتند که اسم من رو دوست ندارم منتشر بشه و یکی از دست اندرکاران اسم رو از یکی و فامیلی رو از کس دیگر ورداشتند و البوم منتشر شد و جالب اینجاست حتی بعد از اینکه استاد اسم و فامیل خودشون رو در روی البوم ها میزدن کسی او را نمیشناختند و با اسم مسعود بختیاری مردم می شناختند
    روحش شاد

  3. مهدی مصلحی ۲۱ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۰۹ ب.ظ

    خدا رحمت کنه ایشون رو،
    ایشون به لحاظ قابلیت و مظلومیت یه چیز تو مایه های مرحوم رضا سقایی خواننده لر زبان بود.

  4. مهدی مصلحی ۲۱ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۱۱ ب.ظ

    خدا رحمت کنه ایشون رو
    استاد علاءالدین به لحاظ قابلیت هنری و مظلومیت اجتماعی یه چیزی تو مایه های آقا رضا سقایی خواننده لر زبان بودند.

  5. حسین ۲۲ آبان ۱۳۹۵ at ۶:۲۷ ب.ظ

    سلام
    دوستان از سایت شهنوازان کسی خبری ندارد؟ لطفا اگر کسی در جریان است من را با خبر سازد. واقعا حیف و صد حیف چند تا مگه سایت مثل این سایت ها وجود دارد . و هر چند وقتی افرادی با لطایف الحیل سنگ پرانی می کنند.

  6. مرتضی ۲۳ آبان ۱۳۹۵ at ۳:۴۵ ق.ظ

    سلام
    تشکر حامدجان
    باشد قدر داشته هایمان را بیشتر و بیشتر و بهتر بدانیم

  7. قدیر نعمتی ۲۳ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۱۷ ق.ظ

    باسلام به حامدخان وتمامی دوستان حاضر
    انشااله همیشه سلامت وپایداروموفق باشید . منهم صداواجراهای مرحوم استاد مسعودبختیاری یادرواقع زنده یاداستادبهمن علاءالدین را
    دوست دارم واحترام ویژه ای به آن بزرگ مرد فروتن قائل هستم . قبلا”شنیده بودم درآمدحاصله ازفعالیت هنری خویش راصرف نیازمندان میکرده مانند شادروان قمرالملوک وزیری . آن مرحوم ازبزرگان موسیقی بختیاری بشمارمی آیند . روحش شاد یادش گرامی .
    درضمن استاد ابراهیم شریف زاده از اساتید نامدار موسیقی مقامی خراسان رضوی صبح دیروزدرگذشت.استاد شریف زاده خواننده وآهنگساز موسیقی مقامی و خالق آهنگ‌های معروفی چون سرو خرامان ودلبررعنا ودختر عموجان بوده وآلبوم موسیقی خون‌پاش و نغمه‌ریزرانیزازخودبیادگارگذاشت . روح ایشان شاد .
    واماسلامی بدوست گرامیم جناب صالحی عزیزبدهم انشااله سلامت وموفق باشید واینکه پیرو عرایض تلفنی خود بزودی ازآرشیو
    شخصی ام که درمنزل پائین قراردارد نهایت سعی خودرا معمول وطی کنکاشی اگرانشااله تصویرنامه استاد شجریان به شاگرد
    باوفایش جناب علی جهانداررا یافتم بمحضر جناب قاسمی عزیزتقدیم خواهم کردتا زحمت بکشند درشب عاشقان قراردهند وشمارا خشنودسازند دوستدارهمگی : عموقدیر ۲۳آبان ۱۳۹۵

    • حامد قاسمی ۲۳ آبان ۱۳۹۵ at ۵:۰۷ ب.ظ

      خدا استاد رو بیامرزد
      روحش شاد و یادش گرامی

  8. حسین ۲۳ آبان ۱۳۹۵ at ۵:۵۶ ب.ظ

    سلام
    دوستان از سایت شهنوازان کسی خبری ندارد؟ لطفا اگر کسی در جریان است من را با خبر سازد.

  9. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۲۱ ب.ظ

    سلام و درود

    ✅سه کار مشکوک و مقبول

    داستان_حضرت_امیرالمؤمنین_علی علیه السلام

    عبداللّه بن عبّاس حکایت کند:
    در یکى از روزها مقدار سیصد دینار به عنوان هدیه ، خدمت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله داده شد و حضرت تمامى آن ها را به علىّ بن ابى طالب علیه السلام عطا نمود.
    سپس ابن عبّاس افزود: امام علىّ علیه السلام اظهار داشت : من آن سیصد دینار را گرفته و خوشحال شدم و با خود گفتم : امشب مقدارى از آن ها را در راه خدا صدقه مى دهم تا خداوند قبول فرماید؛ و چون نماز عشاء را پشت سر پیغمبر خدا به جماعت خواندم ، یک صد دینار آن ها را به زنى درمانده دادم .
    چون صبح شد، مردم گفتند: دیشب علىّ بن ابى طالب صد دینار به فلان زن فاجره ؛ داده است .
    با شنیدن این سخن بسیار غمگین و ناراحت شدم و با خود عهد کردم که جبران نمایم ، لذا هنگام شب بعد از نماز عشاء یک صد دینار دیگر از آن پول ها را به مرد رهگذرى دادم .
    چون صبح شد، مردم گفتند: دیشب علىّ بن ابى طالب صد دینار به مردى دزد کمک کرده است ؛ و من خیلى ناراحت و افسرده خاطر گشتم و با خود گفتم : به خدا قسم ! امشب صد دینار باقى مانده را به کسى صدقه مى دهم که مقبول خداوند قرار گیرد.
    این بار نیز هنگام شب ، پس از نماز عشاء به جماعت حضرت رسول صلوات اللّه علیه از مسجد خارج گشتم و صد دینار باقى مانده را به مردى رهگذر دادم. وقتى که صبح شد مردم گفتند: دیشب علىّ بن ابى طالب ، صد دینار به مرد ثروتمندى کمک کرده است .
    بسیار غمگین شدم و نزد پیامبر خدا رفتم ؛ و جریان را براى حضرتش بازگو کردم .
    حضرت رسول فرمود: این جبرئیل علیه السلام است ؛ که مى گوید: خداوند صدقات تو را پذیرفته است .
    و مى گوید: آن صد دینارى را که به آن زن فاجره دادى ؛ چون به منزل خود آمد، توبه کرد و آن صد دینار را سرمایه زندگى قرار داد و هم اکنون دنبال مردى است که با او ازدواج نماید.
    و آن صد دینارى را که به آن مرد دزد دادى ، او نیز وقتى به منزل آمد، از کارهاى زشت خود توبه کرد و آن پول ها را سرمایه اى براى کسب و تجارت خویش قرار داد.
    و همچنین آن صد دینارى را که به مرد ثروتمند دادى ؛ چندین سال بود که زکات و خمس اموال خود را نمى داد، پس وقتى به منزلش ‍ آمد، با خود گفت : واى بر تو! این علىّ بن ابى طالب است ، با این که مال و اموالى ندارد؛ این چنین صدقه مى دهد و انفاق مى کند! ولى من باید با این همه ثروتى که دارم از مستمندان دریغ مى دارم ، من باید همانند علىّ بن ابى طالب به دیگران کمک نمایم و زکات و خمس ‍ اموال خود را بپردازم .
    سپس فرمود: بنابراین ، کارهاى تو مقبول خداوند متعال قرار گرفته است و این آیه شریفه :
    (رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَهٌ عَنْ تَراضٍ …) (۱)، در شاءن و منزلت تو نازل گردید.(۲))

    ۱-سوره نور: آیه ۳۷٫
    ۲- مستدرک الوسائل : ج ۷، ص ۲۶۷، ح ۱۶٫

  10. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۲۶ ب.ظ

    سلام و درود

    ➊از کاسبی پرسیدند : چگونه دراین کوچه ی پرت و بی عابر کسب روزی میکنی ؟!
    گفت : آن خدایی که فرشته ی مرگش
    مرا در هرسوراخی که باشم پیدا می کند، چگونه فرشته ی روزیش مرا گم می کند !؟

    سپاس و بدرود

  11. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۲۹ ب.ظ

    سلام و درود

    ➋پسری بااخلاق و نیک سیرت ، اما فقیر ، به خواستگاری دختری می رود ،
    پدر دختر گفت : « تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد ، پس من به تو دختر نمی دهم ! » ،
    پسری پول دار ، اما بد کردار به خواستگاری همان دختر می رود ،
    پدر دختر با ازدواج موافقت می کند و در مورد اخلاق پسر می گوید :« إن شاءالله خدا او را هدایت می کند ! » ،
    دختر گفت : « پدرجان ! ، مگر خدایی که هدایت می کند ، با خدایی که روزی می دهد فرق دارد ؟! »

    سپاس و بدرود

  12. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۳۲ ب.ظ

    سلام و درود

    ➌ازحاتم طایی پرسیدند : « بخشنده تر از خود دیده ای ؟ » ،
    گفت : « آری ، مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود ، یکی را شب برایم ذبح کرد . از طعم جگرش تعریف کردم ، صبح فردا ، جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد » .
    گفتند : « تو چه کردی ؟ » ،
    گفت : « پانصد گوسفند به او هدیه دادم » .
    گفتند : « پس تو بخشنده تری » ،
    گفت : «نه ! ، چون او هرچه داشت به من داد ، اما من ، اندکی از آنچه داشتم به او دادم » .

    سپاس و بدرود

  13. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۳۳ ب.ظ

    سلام و درود

    ➍عارفی را گفتند : « خداوند را چگونه میبینی ؟ »
    گفت : آنگونه که همیشه می تواند مچم را بگیرد ، اما دستم را می گیرد ! »

    سپاس و بدرود

  14. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۴۰ ب.ظ

    سلام و درود

    ﺍﺯ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺘﺮﺱ…
    ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺳﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕﻴﺮﺩ !
    ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ… !

    ﻫﻤــﻪ ﭼﯿــﺰ ﺳـﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ؛
    ﺯﻧـﺪ ﮔــﯽ
    ﻋﺸــﻖ
    ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ
    ﻋـﺎﺩﺕ ﮐــﺮﺩﻥ
    ﺭﻓﺘــﻦ
    ﺁﻣــﺪﻥ …
    ﺍﻣــﺎ ﭼﯿــﺰﯼ ﮐـﻪ ﺳــــــﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ ،
    ﺑـﺎﻭﺭ ﺍﯾـﻦ ﺳـﺎﺩﻩ ﺑـﻮﺩﻥ ﻫـﺎ ﺳﺖ !

    ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ،
    ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﯿﺴﺖ !
    ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﻫﺠﺪﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻮﺩ ،
    ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﻪ،
    ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﭼﻬﻞ ﺳﺎﻟﻪ،
    ﻭ ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺳﺎﻟﻪ…
    ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ،
    ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ،
    ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ،
    ﻓﻘﻂ ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ …
    ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ،
    ﻭ لذت های ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ .
    ﺑﻪ ﺷﺮﻁ ﺁﻧﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﯽ …

    سپاس و بدرود

  15. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۴۱ ب.ظ

    سلام و درود

    ﺍﺯ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺘﺮﺱ…
    ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺳﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕﻴﺮﺩ !
    ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻨﺪ… !

    ﻫﻤــﻪ ﭼﯿــﺰ ﺳـﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ؛
    ﺯﻧـﺪ ﮔــﯽ
    ﻋﺸــﻖ
    ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ
    ﻋـﺎﺩﺕ ﮐــﺮﺩﻥ
    ﺭﻓﺘــﻦ
    ﺁﻣــﺪﻥ …
    ﺍﻣــﺎ ﭼﯿــﺰﯼ ﮐـﻪ ﺳــــــﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ ،
    ﺑـﺎﻭﺭ ﺍﯾـﻦ ﺳـﺎﺩﻩ ﺑـﻮﺩﻥ ﻫـﺎ ﺳﺖ !

    ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ،
    ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﯿﺴﺖ !
    ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﻫﺠﺪﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻮﺩ ،
    ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﻪ،
    ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﭼﻬﻞ ﺳﺎﻟﻪ،
    ﻭ ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺳﺎﻟﻪ…
    ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ،
    ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ،
    ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ،
    ﻓﻘﻂ ﯾﮑ ﺒﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ …
    ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ،
    ﻭ لذت های ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ .
    ﺑﻪ ﺷﺮﻁ ﺁﻧﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﯽ …

    سپاس و بدرود

  16. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۴۳ ب.ظ

    سلام و درود

    ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻳﻚ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ،
    ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮِ :
    ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﻴﻠﯽ
    ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ
    ﻛﺎﻫﺶ ﻭﺯﻥ
    ﺍﻓﺰﺍﻳﺶ ﻭﺯﻥ
    ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ
    ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ
    ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ
    ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ
    ﺷﺮﻭﻉ ﺗﻌﻄﻴﻼﺕ
    ﺻﺒﺢ ﺟﻤﻌﻪ
    ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻭﺍﻡ
    ﺧﺮﻳﺪ ﻣﺎﺷﻴﻦ
    ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻗﺴﻂ
    ﺑﻬﺎﺭ، ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ، ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ
    ﺍﻭﻝ ﺑﺮﺝ
    ﻣُﺮﺩﻥ
    ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺠﺪﺩ
    ﻭ … ﺑﺎﺷﯿﻢ !
    ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻳﻚ ﺳﻔﺮ ﺍﺳﺖ ،
    ﻧﻪ ﻳﻚ ﻣﻘﺼﺪ …
    ﻫﻴﭻ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ …
    ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻜﻨﻴﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻳﺪ .

    سپاس و بدرود

  17. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۵۵ ب.ظ

    سلام و درود

    شاید ﺧﯿﻠﯽ ازشمایان ﻫﻢ مثل ﻣﻦ
    ﺍﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ شبیه این قضایا را ﺩﯾﺪه باشید :

    ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺯﺩ ﺯﺩ،
    ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺧﺪﺍﯾﺎ!
    ﺍین بود ﻋﺪﺍﻟﺘﺖ؟!
    ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ؟!
    ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭘﻮﻝ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﺯ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭفتن ﻫﻤﺴﺮ قبلیشه…!

    ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺭ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩﺳﺎﺯ ﻣﺤﻠﻮ ﺩﺯﺩ ﺯﺩ،
    ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺧﺪﺍﯾﺎ!
    ﭼﺮﺍ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺳﻨﮕﻪ، ﻣﺎﻟﻪ ﭘﺎﯼ ﻟﻨﮕﻪ؟!
    ﺩﺍﺷﺖ ﺟَﻬﺎﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﺷﻮ ﺟﻮﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
    ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﻣﺘﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩﺳﺎﺯ ۱۵ﺳﺎﻧﺖ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺩﺍﺭﻩ…!

    ﮐﺎﺑﻞ ﺑﺮﻕ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﻣﺴﺎﻓﺮﮐﺶ ﻣﺤﻞ!
    ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺧﺪﺍﯾﺎ!
    ﺗﻮ ﮐﻪ ﻇﺎﻟﻢ ﻧﺒﻮﺩﯼ!!
    ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﺪﺑﺨﺘﻪ ﺯﺣﻤﺖﮐﺶ؟!
    ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭘﻮﻝ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺭﺛﯿﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺯﺍﺩﻩﻫﺎﯼ ﯾﺘﻤﯿﺶ ﺟﻮﺭ ﺷﺪﻩ…!

    ﭘﺴﺮ ﭘﺎﺭﭼﻪﻓﺮﻭﺵ ﻣﺤﻞ ﻧﺎﻗﺺُﺍﻟﺨﻠﻘﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪ!
    ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺧﺪﺍﯾﺎ!
    ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻇﺎﻟﻤﯽ ﺗﻮ؟!
    ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻮﻣﻦ ﻭ ﺣﺞ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ!
    ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﻥ ﺷﻮهرﺩﺍﺭ رابطه داشته ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻧﻮ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﺭﻓﯿﻘﺎﺵ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺯﯾﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﮐﺮﺩﻥ…!

    ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺭو ﺑﭽﻪﻫﺎﺵ ﺑﻪ ﮐﻬﺮﯾﺰﮎ ﺳﭙﺮﺩﻥ!
    ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺧﺪﺍﯾﺎ!
    ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟! ﭘﺲ ﻋﺪﺍﻟﺘﺖ ﮐﻮ؟ ﺁﺧﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ؟ ﭼﺮﺍ ﺳﺎﮐﺘﯽ؟
    ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺟﻮﻭﻧﯽ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮ ﺯﯾﺮ
    ﻣﺸﺖ ﻭ ﻟﮕﺪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺁﺧﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﻣﺤﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺳﭙﺮﺩ ﻭ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻃﺮﻑ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﻗﺒﺮ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﺠﺎﺳﺖ…!

    ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺳﺖ ﺭﻭ ﻫﺮ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ، ﻃﺮﻑ ﻓﺎﺳﺪ ﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺩﺭﻣﯿﺎﺩ!
    ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺧﺪﺍ ﺍﺯَﺕ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﻪ…
    ﺷﺎﯾﺪ ﻃﻠﺴﻢ ﺷﺪﯼ ﺑﺮﻭ ﯾﻪ ﻃﻞ ﺟﺎﺩﻭ بگیر!
    ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻭنستم ۱۰ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ، ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯﺵ ﺗﻬﻤﺖ
    ﺯﺩ ﻭ ﮐﺘﮑﺶ ﺯﺩ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ۲ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺮﺗﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ، ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ یه ﻣﺸﺖ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩ…!

    ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻬﻤﺖ ﺑﯽﻋﺪﺍﻟﺘﯽ ﻭ ﻇﺎﻟﻤﯽ ﺯﺩﻥ!
    ﺧﯿﻠﯽﻫﺎ ﻫﻢ ﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ،
    ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﻪ ﺑﯽﻭﺟﺪﺍﻧﯽ، ﺑﯽﻋﺪﺍﻟﺘﯽ ﻭ ﻇﻠﻢهاب ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺷﮏ
    ﻧﮑﺮﺩ!
    ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ!

    ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭو ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺩﯾﺪﯼ، ﺩلت ﺑﺮﺍش ﻧﺴﻮﺯﻩ ﻭ ﮐﻤﮑﺶ ﻧﮑﻨﯽ،
    ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﺍﻭﻥ ﺷﺨﺺ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻭ ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻻﻥ ﺗﻮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﺠﺎﺗﺸﯽ…
    ﺗﻮ ﻣﺜﻪ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻧﺒﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻋﻤﻞ ﮐﻦ…
    ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﮕﯿﺮ،
    ﻭﻟﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﻭ ﻧﻈﻢ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﺧﺮﺩﻩ ﻧﮕﯿﺮ ﻭ ﺷﮏ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ
    ﺧﻠﻮﺕ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺜﯿﻔﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ!!
    ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻭ ﺻﺤﺒﺘﻬﺎﺷﻮﻥ ﻧﺸﻨﺎﺱ،
    ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻋﻤﻠﮑﺮﺩﺷﻮﻥ ﺑﺸﻨﺎﺱ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺣﺮﻑ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍﺳﺖ!

    سپاس و بدرود

  18. علی اکبر صالحی ۲۴ آبان ۱۳۹۵ at ۱۲:۵۶ ب.ظ

    سلام و درود

    ﺧﺪﺍﯾﺎ؛
    ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ “ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ”
    ﺍﻣﺸﺐ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﻢ:
    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ! ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ…

    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯽﺩﺭﯾﻎ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩﺍﯼ…
    ﺳﻼﻣﺘﯽ، ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ؛
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﺱﻫﺎﯼ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ
    ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﺻﺘﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺻﺒﺮ، ﻣﺪﺍﺭﺍ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﮑﺴﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﻡ؛
    ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ، ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺒﺮﺩ.
    ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭﯾﺎﺑﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﮑﺴﺖ، ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﻦ، ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ
    ﯾﺎﺭﯾﮕﺮﺷﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ.

    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ!
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﺨﺎﻃﺮ ﯾﺎﻓﺘﻪﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﮤ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﻭ ﺭﺍﺳﺘﯽ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﻩﺣﻞﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺩﺍﺩﻩﺍﻡ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩﺍﻡ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪﺍﻡ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﻡ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﻨﺎﻇﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻭﺍﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻠﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﮕﺮﯾﺴﺘﻪﺍﻡ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻨﺸﺎﻕ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺗﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﺎﺩﮤ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ.
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ… ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺻﺒﺢﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.

    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ!
    ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺘﻨﺸﺎﻕ ﺑﻮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻡ .
    ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ…
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ…
    ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ ﮐﻪ “ﺗﻮ” ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻣﻨﯽ.
    ﺧﺪﺍﯾﺎ…بی‌نهایت ﺷﮑﺭﺕ؛
    ﺍﻟﻬﯽ!
    ﭼﻪ ﻋﺰﺗﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ.
    ﻭ ﭼﻪ ﻓﺨﺮﯼ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ
    ﺗﻮ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ…

    ﺑﺎﺭﺍﻟﻬﺎ!
    ﺗﻮ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ
    ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،
    ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺑﻨﺪﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ…
    ﺁﻣﯿﻦ ﯾﺎﺭﺏ ﺍﻟﻌﺎﻟﻤﯿﻦ

    سپاس و بدرود

  19. قدیر نعمتی ۲۵ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۰۹ ق.ظ

    سلام به مدیریت شب عاشقان جناب قاسمی انشااله که خوب وخوش وسلامت هستید . موفق باشی داداش
    سلام به دوست خوبم جناب صالحی انشااله که سلامت وبرقرارباشی . آقا چه کردی بااین نوشتاروآموزه های ناب که سرشاراز
    درس زندگیست اماحیف بیشترماانسانهاازآنهاغافلیم وعبرت نمیگیریم بازم راه ناهمواروپرازسنگلاخ راطی طریق میکنیم. افسوس !
    بهرحال من ازت ممنونم که هرازچندگاه کلاس متحول سازی ات دایراست وجناب قاسمی عزیزهم زمینه وتعامل آنرابابزرگواری
    خودفراهم ساخته است . دست ایشان هم گرم . درضمن هنوزفرصت نکردم بمنزل پائین درامیریه تهران مراجعه تابلکه بتوانم نامه
    استادشجریان به جناب جهاندارراپیداکنم (دراولین فرصت بروی چشم) .
    سلام به حسین آقاعزیز. خوب وخوش هستیدانشااله؟ آقانگران نباش مشغله فراوان و….سبب اینهمه تاخیرشده وبزودی شاهد
    رونمائی وفعالیت مجددشهنوازان خواهیم بود امالطفا”ازشب عاشقان وسایرغافل نباشید . هرگلی بوی خاص خودشوداره .
    دوستدارهمه عزیزان : عموقدیر ۲۵ آبان ۱۳۹۵

  20. علی اکبر صالحی ۲۵ آبان ۱۳۹۵ at ۴:۴۹ ب.ظ

    سلام و درود

    ➋پسری بااخلاق و نیک سیرت ، اما فقیر ، به خواستگاری دختری می رود ،
    پدر دختر گفت : « تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد ، پس من به تو دختر نمی دهم ! » ،
    پسری پول دار ، اما بد کردار به خواستگاری همان دختر می رود ،
    پدر دختر با ازدواج موافقت می کند و در مورد اخلاق پسر می گوید :« إن شاءالله خدا او را هدایت می کند ! » ،
    دختر گفت : « پدرجان ! ، مگر خدایی که هدایت می کند ، با خدایی که روزی می دهد فرق دارد ؟! »

    سپاس و بدرود

  21. قدیر نعمتی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۰۵ ق.ظ

    سلام به مدیریت شب عاشقان وهمه دوستان نازنین
    انشااله که خوب وخوش وسلامت هستید . ماکه توی تهران شلوغ وپرسروصدا ودراین هوای بسیارآلوده داریم خفه میشیم . مسئولان
    دولتی وشهرداری هم که اصلا”بفکرمردم نیستند! یعنی درواقع داخل مردم وداخل تهران نیستند! خودشان آماردادند درفاصله ۲۰روز هوای آلوده امسال درتهران ۴۵۰نفربراثرسموم مهلک ناشی ازهوای آلوده جان باخته اندکه آماربسیاروحشتناکی است . تمامی مدارس راتعطیل نموده ولی ازآنطرف بدارندگان خودروسواری طرح ترافیک میفروشندتاآنهابااین بنزینهای غیراستانداردوآلوده داخل شهرتهران جولان دهندآنهم تک سرنشین! خودتان محاسبه کنیدمثلا”فقط یک خیابان ولیعصرازمیدان راه آهن تامیدان تجریش که طولانی ترین خیابان درتهران هست کاری هم به خودروهای دیگرمثل اتوبوس ومینی بوس وتاکسی وخودروهای دولتی (دارای مجوزقانونی وهمیشگی ) نداریم فقط طول هرخودروی شخصی وبنزین آلوده آنرادرنظربگیریددریک مقطع زمان باخریدطرح ترافیک چقدرترافیک وسرب و
    هوای آلوده وشلوغی وسروصدا نصیب ماخلق ا…میکنند؟هیچکس هم نه حرفی نه دلسوزی نه اقدامی میکند ! فقط پول راعشق است!!
    تهران دارای هزاران خیابان فرعی واصلی وکوچه های الی ماشاا… هست وهمگی ماشین رو ! دیروزیکی ازروزنامه ها عکسی از
    برج میلاد محوشده درآلودگی تهران دراول صفحه بچاپ رساند وتیتربزرگ زد : تهران آرام آرام میمیرد ! فقط همین ! اماکوراه حل یا
    چاره اندیشی؟ واقعا”باید تاسف خورد ترکیه مصرف کننده درمجاورت سرزمین مابهترین وپاکترین هوارا داراست اماایران تولیدکننده
    نفت وگازو…ودارای منابع وثروت عظیم توانایی رفع این مشکلات وبهتربگوئیم رفع مصائب راندارد! هرروزبه خیل اختلاس گران و
    بدهکاران بزرگ بانکی اضافه میشودکه درواقع بایدمفسدفی الارض واعدام گردند . بله مافعلا”بایستی دست به آسمان ببریم وازخدای قادرخودمان بخواهیم ودعاکنیم باران رحمت رابرمانازل تابلکه ازآلودگی هوارهایی یابیم چونکه مسئولان توانائی آنراندارندجلوی تردد
    خودروهارابگیرند کارگاههای آلوده وغیراستانداردودزا راببندند یاازشهرخارج سازند امکانات به دیگرشهرهابدهند تاجلوی مهاجرت
    به تهران دراین اوضاع اسف انگیزگرفته شود . آقاتهران دارد منفجرمیشود ازخیل جمعیت ۱۲میلیونی درروزو۹میلیونی درشب !!!
    چاره ای بیندیشید ! فکری بحال این مردم صبوروشریف بکنید . این شهرداری ها چرابیکارنشستند؟این شورای شهرومجلس رامگر
    این مردم انتخاب نکردندپس چرادرسکوت دست روی دست گذاشتند؟ شمانمیتوانیدآلودگی هوارابرطرف کنیدخودتان جارووجنجال
    راه انداختید ورعب ووحشت بدل وجان مردم میندازیدکه تهران دریک زمانی حتما”زلزله می آیداگرخدای ناکرده زلزله بیایدبرای این
    مردم چه میکنید؟دنیاداردبه ایران میخنددومسخره میکنندکه نمیتوانندطی راهکاری ماندنی جلوی آلودگی هواوعوامل ایجادکننده آنرا بگیرن ؟! من چندروزی هست بعلت آلودگی بسیارشدیدهوا وبیماری قلب وکلیه خودم راداخل منزل زندانی کردم وبیرون نمیرم واقعا”دلم برای خودومردم عزیزکه درتهران زندگی میکنیم میسوزد . شهرستانیهای عزیزگرامی روستائیان مهربان شماروبخدا همان جائیکه داریداکنون زندگی میکنیدبمانید وتهران گریزباشید. من که ازچهارسالگی درتهران هستم پشیمانم . متاسفم !
    ببخشید وعفوکنید چونکه قصد ناراحت کردن هیچکس رانداشتم . دوستتان دارم : عموقدیر ۲۶ آبان ۱۳۹۵

    • حامد قاسمی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۴:۲۱ ب.ظ

      خدا صبر و سلامتی تان دهد
      فقط خدا ، فقط خدا

  22. حسین ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۷:۲۰ ق.ظ

    سلام
    درود بر عمو قدیر عزیز به روی چشم

  23. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۴۸ ب.ظ

    سلام و درود

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
    کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

    پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

    مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

    روستاییان همین طور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین طور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستاییان از چاه بیرون آمد …

    🌟مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما ، همواره دو انتخاب داریم :
    اول اینکه نبایداجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند
    دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود !

    سپاس و بدرود

  24. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۵۰ ب.ظ

    سلام و درود

    ﻣﺎﺩﺭی ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﺗﺨﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﺩﺭ ﺷﻔﺎﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻰﮔﺮﻳﺴﺖ…
    ﻓﺮﺷﺘﻪاﻯ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ:
    ﺍﻯ ﻣﺎﺩﺭ؛ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪﺍ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ.
    ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ، ﻛﻪ ﻓﻘﻂ
    ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻯ تو رﺍ ﺑﺮآﻭﺭﺩﻩ ﺳﺎﺯﺩ..‌.
    ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫـﻰ؟
    ﻣﺎﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
    ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﺷِﻔﺎ ﺩﻫﺪ.
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
    ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﻧﻤﻰﺷﻮﻯ؟
    ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ!
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
    ﺍﻳﻨﻚ ﭘﺴﺮﺕ ﺷِﻔﺎ ﻳﺎﻓﺖ، ﻭﻟﻰ ﺗﻮ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻰ ﺑﻴﻨﺎﻳﻰ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
    ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ…
    ﻣﺎﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺩﺭﻙ ﻧﻤﻰﻛﻨﻰ!
    ﺳﺎﻝﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻣﻮﻓﻘﻰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ
    ﻣﻮﻓﻘﻴﺖﻫﺎﻯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺟﺸﻦ ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ.
    ﭘﺴﺮﺵ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺧﻴﻠﻰ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ…
    ﭘﺴﺮ ﺭﻭﺯﻯ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
    ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻤﻰﺗﻮﺍﻧﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺑﮕﻮﻳﻢ!
    ﻭﻟﻰ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻤﻢ
    ﻧﻤﻰﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻳﻜﺠﺎ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻛﻨﺪ!
    ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪاﻯ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺑﮕﻴﺮﻡ
    ﻭ ﺗﻮ ﺁﻧﺠﺎ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻛﻨﻰ!!
    ﻣﺎﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
    ﻧﻪ ﭘﺴﺮﻡ، ﻣﻦ ﻣﻰﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎﻳﻢ
    ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻣﻰﻛﻨﻢ ﻭ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ…!
    ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﮔﻮﺷﻪاﻯ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﻳﺴﺘﻦ ﺷﺪ.
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
    ﺍﻯ ﻣﺎﺩﺭ؛ ﺩﻳﺪﻯ ﻛﻪ ﭘﺴﺮﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻛﺮﺩ؟
    ﺣﺎﻝ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩای؟
    ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻛﻨﻰ؟
    ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ:
    ﻧﻪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻧﻢ، ﻭ ﻧﻪ ﻧﻔﺮﻳﻨﺶ ﻣﻰﻛﻨﻢ!
    ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﻰﺩﺍﻧﻰ؟
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ:
    ﻭﻟﻰ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻣﻞ ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﻰ ﺁﺭﺯﻭیی ﺑﻜﻨﻰ.
    ﺣﺎﻝ ﺑﮕﻮ؛
    ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﻛﻪ ﺑﻴﻨﺎﻳﻰ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻰ،
    ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ؟
    ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ ﻧﻪ!
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭘﺲ ﭼﻪ؟
    ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
    ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﻋﺮﻭﺳﻢ ﺯﻥ ﺧﻮبی ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻛﻨﺪ!
    ﺁﺧﺮ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺎﺷﻢ…!

    ﺍﺷﻚ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﺷﺪ ﻭ از ﺍﺷﻚﻫﺎﻳﺶ ﺩﻭ ﻗﻄﺮﻩ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻴﻨﺎ ﺷﺪ…
    ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺯﻥ ﺍﺷﻚﻫﺎﻯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ:
    ﻣﮕﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪﻫﺎ ﻫﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ؟
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻰ!
    ﻭﻟﻰ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻣﺎﻧﻰ ﺍﺷﻚ ﻣﻰﺭﻳﺰﻳﻢ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﻨﺪ!
    ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ:
    ﻣﮕﺮ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﻨﺪ؟!
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
    ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻨﻚ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﻣﻮﺟﻮﺩﻯ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ «ﻣﺎﺩﺭ» ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﻳﺴﺘﻦ
    ﺍﺳﺖ…

    ﻫﻴﭻﻛﺲ ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩ.
    ﺣﺎﻻ ﺑﺮﻭﻳﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﺪ
    ﻭ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺑﮕﻮﻳﻴﺪ ﻛﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭستش ﺩﺍﺭﻳﺪ.
    ﻗﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ، ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺒﺎﺷﺪ…
    بهشﺖ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻯ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ.

    سپاس و بدرود

  25. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۵۱ ب.ظ

    سلام و درود

    درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
    کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
    درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
    آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
    درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
    ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .

    سپاس و بدرود

  26. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۵۳ ب.ظ

    🌷🌷🌷
    سلام و درود

    ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺷﻐﻠﺶ ‌ﺩﺍﻣﺪﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﻧﻘﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ:
    ﮔﺮﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﮑﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻣﺎ ﺯﺍﯾﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﻮﻟﻪ
    ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﻭﺍیلِ ﮐﺎﺭ، ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺨﻔﯿﺎﻧﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ!
    ﭼﻮﻥ‌ ﺁﺳﯿﺒﯽ ‌ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﺎﻧﺪ
    ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﺮﺣﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ‌ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﮑﺮﺩیم.
    ﻭﻟﯽ ‌ﮐﺎﻣﻼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
    ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﮔﺮﮒ ‌ﺑﻪ ‌ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﺮﻏﯽ، ﺧﺮﮔﻮﺷﯽ‌، ﺑﺮﻩﺍﯼ
    ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ‌ﻣﺼﺮﻑ ‌ﺧﻮﺩ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ ‌ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ…
    ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ‌ﺭﻓﺖ‌ ﺁﻣﺪ ‌ﺍﻭ ﺍﺯ ﺁﻏﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ‌ﺑﻮﺩ، ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﻌﺮﺽ
    ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ‌ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺸﺪ!!
    ﻣﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎً ﺁﻣﺎﺭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ‌ﻭ ﺑﺮﻩﻫﺎﯼ ﺁﻧﻬﺎ ‌ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭﮐﺎﻣﻼً ﻣﻮﺍﻇﺐ
    ﺑﻮﺩﯾﻢ…
    ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﺰﺭﮒ ‌ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
    ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻭ ﺩﺭ ﻏﯿﺎﺏ ﻣﺎﺩﻩﮔﺮﮒ، ‌ﮐﻪ ‌ ﺑﺮﺍﯼ ‌ﺷﮑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ‌ﺍﻭ
    ﯾﮑﯽ‌ ﺍﺯ ‌ﺑﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ!
    ﻣﺎ ﺻﺒﺮﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ‌ﭼﻪ ‌ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ؛
    ﻭﻗﺘﯽ ‌ﻣﺎﺩﻩﮔﺮﮒ ‌ﺑﺮﮔﺸﺖ ‌ﻭ ﺍﯾﻦ ‌ ﻣﻨﻈﺮﻩ ‌ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﻪ ‌ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ ﺣﻤﻠﻪﻭﺭ
    ﺷﺪ؛
    ﺁﻧﻬﺎ ‌ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎ ‌ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ می‌کردند ﻭ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻧﺪ ‌ﻭ ﭘﺲ‌ ﺍﺯ ﺁﻥ ‌ﻧﯿﺰ، ‌ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ‌ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ‌ﺁﻏﻞ ‌ﻣﺎ ﺭﻓﺖ…

    ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ‌ﺗﻌﺠﺐ ‌ﺩﯾﺪﯾﻢ، ﮔﺮﮒ، ﯾﮏ ‌ﺑﺮﻩﺍﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ
    ﻧﮑﺸﺘﻪ ‌ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ‌ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺁﻏﻞ ‌ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ‌ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ و ‌ﺭﻓﺖ!»

    ﺍﯾﻦ ‌ﯾﮏ ‌ﮔﺮﮒ ‌ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻪ ﺧﺼﻠﺖ:
    ﺩﺭﻧﺪﮔﯽ، ﻭﺣﺸﯽﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺣﯿﻮﺍﻧﯿﺖ
    ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ.
    ﺍﻣﺎ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ، ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﺍﺧﻞ ‌ﺯﻧﺪﮔﯽ ‌ ﮐﺴﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ ‌ﺑﻪ ‌ﺍﻭ ‌ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ
    ﺍﺣﺴﺎﻥﮐﺮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ‌ﻧﮑﻨﺪ.
    ﻭ ﺍﮔﺮ ﺿﺮﺭﯼ ﺑﻪ ‌ﺍﻭ ﺯﺩ، ‌ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﻤﺎﯾﺪ!

    ﻫﺮ ﺫﺍﺗﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ،
    ﺟﺰ ﺫﺍﺕ ﺧﺮﺍﺏ…
    🌷🌷🌷

    سپاس و بدرود

  27. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۵۵ ب.ظ

    سلام و درود

    “ﺭﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺷﻘﺎﯾﻖ”

    ﺷﻘﺎﯾﻖ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ:
    ﻧﻪ ﺗﺐ ﺩﺍﺭﻡ، ﻧﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﻡ
    ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺧﻢ ﭼﻨﺎﻥ ﺁﺗﺶ،
    ﺣﺪﯾﺚ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ
    ﮔﻠﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍﯾﯽ،
    ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ
    ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ،
    ﻧﺸﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺷﯿﺪﺍﯾﯽ
    ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
    ﺯﻣﯿﻦ ﺗﺐ ﺩﺍﺭ ﻭ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺻﺤﺮﺍ ﺩﺭ ﻋﻄﺶ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ،
    ﺗﻤﺎﻡ ﻏﻨﭽﻪﻫﺎ ﺗﺸﻨﻪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ!
    ﺗﻨﻢ ﺩﺭ ﺁﺗﺸﯽ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ
    ﺯِ ﺭَﻩ ﺁﻣﺪ ﯾﮑﯽ ﺧﺴﺘﻪ،
    ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺶ ﺧﺎﺭ ﺑِﻨﺸَﺴﺘﻪ!
    ﻭ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩﺍﺵ ﭘﯿﺪﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﻮﺩ
    ﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻣﯽﮔﻔﺖ:
    ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺳﺨﺖ ﺷﯿﺪﺍ ﺑﻮﺩ
    ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ
    ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺩﻟﺒﺮﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ،ﺍﻣﺎ…
    ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪﺵ
    ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺁﺭﺩ،
    ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻮﻋﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ،
    ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ هم ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ،
    ﺷﻮﺩ ﻣﺮﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺒﺮﺵ،
    ﺁﻧﺪﻡ ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ…!

    ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽﮔﻔﺖ،
    ﺑﺴﯽ ﮐﻮﻩ ﻭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺭﺍ
    ﺑﺴﯽ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺭﺍ
    ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮔُﻠَﺶ ﺑﻮﺩﻩ
    ﻭ ﯾﮏ ﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﺳﻮﺩﻩ!
    ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﭼﺸﻢ ﺍﻭ ﻧﺎﮔﻪ
    ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ!
    ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺗﺮﺩﯾﺪ،
    ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ
    ﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﻢ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ
    ﺑﻪ ﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﺭﻓﺖ…
    ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻡ
    ﻭ ﺍﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﺮ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ
    ﺷﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ،
    ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﯼ
    ﻫﻮﺍ ﭼﻮﻥ ﮐﻮﺭﻩ ﺁﺗﺶ،
    ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ
    ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﯾﺸﻪﺍﻡ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ!!!
    ﺑﻪ ﻟﺐﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﺎﻭﻝ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ:
    ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ؟
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ!
    ﺑﻪ ﺟﺎﻧﻢ، ﻫﯿﭻ ﺗﺎﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ!
    ﺍﮔﺮ ﮔﻞ ﺭﯾﺸﻪﺍﺵ ﺳﻮﺯﺩ
    ﮐﻪ ﻭﺍﯼ ﺑﺮ ﻣﻦ!
    ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺒﺮﻡ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﻭﺍﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ
    ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﻞ ﮐﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ!
    ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ
    ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯿﺪ ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ،
    ﭼﻨﺎﻥ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﻭ
    ﻣﻦ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻡ
    ﻭ ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺴﺖ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻡ…
    ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ، ﺍﻣﺎ ﺭﺍﻩ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﻮ؟
    ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺁﺏ،
    ﻧﺴﯿﻤﯽ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﮐﻮ؟!!
    ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ
    ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ
    ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻪ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺧﻢ ﺷﺪ،
    ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺻﺒﺮ ﺍﻭ ﮐﻢ ﺷﺪ!
    ﺩﻟﺶ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﺎﺗﻢ ﺷﺪ…
    ﮐﻤﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﮐﺮﺩ ﺁﻧﮕﻪ،
    ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﮐﺎﺷﺖ
    ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺧﺎﺭﺍﯾﯽ
    ﺯِﻫَﻢ ﺑﺸﮑﺎﻓﺖ!

    ﺯﻫﻢ ﺑﺸﮑﺎﻓﺖ، ﺍﻣﺎ
    ﺁﻩ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﻠﺐ ﺍﻭ ﮔﻮﯾﯽ
    ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭ ﻣﯽﮐﺮﺩ…
    ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻣﯽﮐﺮﺩ…
    ﻭ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﻮﺩ،
    ﺑﺎ ﻏﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﻣﯽﮐﺮﺩ…
    ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ میﮔﻮﯾﻢ!
    ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﺏ، ﺧﻮﻧﺶ ﺭﺍ
    ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮ ﻟﺐﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ
    ﺑﻤﺎﻥ ﺍﯼ ﮔﻞ،
    ﮐﻪ ﺗﻮ ﺗﺎﺝ ﺳﺮﻡ ﻫﺴﺘﯽ
    ﺩﻭﺍﯼ ﺩﻟﺒﺮﻡ ﻫﺴﺘﯽ!
    ﺑﻤﺎﻥ ﺍﯼ ﮔﻞ
    ﻭ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻧﺸﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺷﯿﺪﺍﯾﯽ
    ﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ
    ﻭ ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺷﺪ
    ﮔﻞ ﻫﻤّﯿﺸﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ…

    سپاس و بدرود

  28. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۸:۵۸ ب.ظ

    سلام و درود

    یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس‌هایش را در آورد و خنده‌کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
    مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
    مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد…
    مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد، پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود…
    تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،
    مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
    تمساح پسر را با قدرت می‌کشید، ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی،گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
    کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

    پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
    دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
    پاهایش با آرواره‌های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

    خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخم‌هایش را به او نشان دهد.
    پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد.
    سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت این زخمها را دوست دارم؛ اینها خراشهای عشق مادرم هستند…

    سپاس و بدرود

  29. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۰۰ ب.ظ

    سلام و درود

    در ادامه ی فرمایشات و درد دل های عمو قدیر و با سلام و ارادت به محضر معنبر و منور جناب ایشان

    روزی سفره‌ای گسترانیده و کله پاچه‌ای بیاوردند.
    سلطان فرمود:
    در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
    سپس لقمه نانی برداشت و یک راست “مغز” کله را تناول نمود، سپس گفت:
    اگر می‌خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از “مغز” تهی کنید!
    سپس “زبان” کله‌پاچه را نوش جان کرد و فرمود:
    اگر می‌خواهید بر مردم حکمرانی کنید “زبان” جامعه را کوتاه و ساکت کنید!
    سپس “چشم‌ها و بناگوش” کله‌پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
    برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم‌ها و گوش‌ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند!
    وزیر اعظم عرض کرد:
    پادشاها! قربانت بروم حکمت‌ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه میدهید؟
    ذات ملوکانه، در حالی که دست خود را بر سبیل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به “پاچه” انداختند و فرمودند:
    شما “پاچه” را بخورید و “پاچه خواری” را در جامعه رواج دهید تا حکومت‌مان مستدام بماند…!

    سپاس و بدرود

  30. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۰۳ ب.ظ

    سلام و درود

    و باز هم تقدیم به عمو قدیر نازنین و ایضاً جناب قاسمی بزرگوار و صبور

    ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽﻫﺎﯾﻢ ﺑﯿﺎ
    ﮐﻔﺶﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﺎ

    ﻗﺎﻩ ﻗﺎﻩ ﺧﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﺯ ﮐﻦ
    ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩﺍﺕ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﮐﻦ

    ﭘﺎ ﺑﮑﻮﺏ ﻭ ﻟﺞ ﮐﻦ ﻭ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺸﻮ
    ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﻋﺸﻖ ﻫﻤﺒﺎﺯﯼ ﻧﺸﻮ

    ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮐﻦ ﺧﺒﺮ
    «ﻋﺎﻗﻠﯽ ﺭﺍ» ﯾﮏ ﺷﺐ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺒﺮ

    ﺧﺎﻟﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﮐﻮﺩﮐﯽ
    ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﻮﻟﮑﯽ

    ﻃﻌﻢ ﭼﺎﯼ ﻭ ﻗﻮﺭﯼ ﮔﻠﺪﺍﺭﻣﺎﻥ
    ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯼ ﻧﺎﺏ ﺑﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭﻣﺎﻥ

    ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ
    ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﺳﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ

    ﯾﺎ ﭘﺪﺭ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ
    ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎ

    ﻗﺼﻪﻫﺎﯼ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ
    ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺑﺰﺑﺰ ﻗﻨﺪﯼ ﻭ ﮔﺮﮒ

    ﻏﺼﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺻﺖ ﺟﻮﻻﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ
    ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ

    ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﺩﺵ، ﺑﯽ ﺷﯿﻠﻪ ﺑﻮﺩ
    ﺛﺮﻭﺕ ﻫﺮ ﺑﭽﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺗﯿﻠﻪ ﺑﻮﺩ

    ﺍﯼ ﺷﺮﯾﮏ ﻧﺎﻥ ﻭ ﮔﺮﺩﻭ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ!
    ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ! ﺑﺎﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ

    ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﯾﮑﺮﻧﮓ ﻧﯿﺴﺖ!
    ﺁﻥ ﺩﻝ ﻧﺎﺯﺕ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﻧﯿﺴﺖ؟

    ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻩﺍﯼ؟
    ﻣﺜﻞ ﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﺕ ﺭﺍ ﭼﯿﺪﻩﺍﯼ؟

    ﺣﺴﺮﺕ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ؟
    ﻣﯽﮐِﺸﯽ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻔﺲ؟

    ﺳﺎﺩﮔﯽﻫﺎﯾﺖ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﻧﯿﺴﺖ؟
    ﺭﻧﮓ ﺑﯽﺭﻧﮕﯿﺖ ﺍﺳﯿﺮ ﺭﻧﮓ ﻧﯿﺴﺖ؟

    ﺭﻧﮓ ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺁﺑﯽ ﺍﺳﺖ؟
    ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﻭﺭﺕ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺍﺳﺖ؟

    ﻫﺮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﺷﻌﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ
    ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻤﺎﻥ

    ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ، ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ!
    ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺗﻮ، ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ!

    ﺍﯼ ﺭﻓﯿﻖ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺳﺮﺩ
    ﺳﺎﺩﮔﯽﻫﺎﯾﻢ! ﺑﻪ ﺳﻮﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩ!

    ﻣﺠﺪﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯿﺮﻓﺨﺮﺍﯾﯽ

    سپاس و بدرود

    • حامد قاسمی ۲۹ آبان ۱۳۹۵ at ۲:۵۶ ب.ظ

      ممنون از شما مهربان دوست داشتنی

  31. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۰۶ ب.ظ

    سلام و درود

    ۹۸% مردم در %۹۸ مواقع حرفشان کوچکترین تأثیری در زندگی ما ندارد.
    این ما هستیم که حرف آن ها را کارد و چاقو میکنیم و به خودمان میزنیم!!!!!!!!!!!.

    سپاس و بدرود

  32. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۰۷ ب.ظ

    سلام و درود

    یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن،
    یه روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم : خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟؟

    گفت : یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمی گه…!

    بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد.
    یه روز ازش پرسیدم : خب حالا بگو چرا طلاقش دادی؟
    گفت : یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمی زنه…!

    بخاطر داشته باشیم حقیر ترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد.

    سپاس و بدرود

  33. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۱۰ ب.ظ

    سلام و درود

    شمع به کبریت گفت : از تو میترسم ، تو قاتل منی .
    کبریت گفت : ازمن نترس ، از ریسمانی بترس که در دل خود جای دادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    عامل نابودی انسانها تفکرات منفی خودشان است

    سپاس و بدرود

  34. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۱۱ ب.ظ

    سلام و درود

    خدا پرسید : می خوری یا می بری؟
    و منِ گرسنه پاسخ دادم ؛ می خورم !

    چه می دانستم لذت ها را می برند، حسرتها را می خورند؟…
    ………………
    حسین پناهی

    سپاس و بدرود

  35. علی اکبر صالحی ۲۶ آبان ۱۳۹۵ at ۹:۱۵ ب.ظ

    سلام و درود

    عصروقتی مرد از سرکار اومد خونه
    زن سریع نامه ای که از قبل داخلش نوشته بود : « من دیگه ازت خسته شدم و می خوام جدا بشم و الان هم رفتم خونه بابام »و رو میز گذاشت و رفت زیر میز مخفی شد تا عکس العمل شوهرش را ببینه
    و مرد خسته اومد دید همه جا خلوته زنش را صدا زد اما نبود یهو چشمش به نامه افتاد اون را برداشت و خوند و بعد ی جمله هایی روش نوشت و گذاشت سر جاش و گوشی رو از جیبش درآورد و زنگ زد و شروع به حرف زدن کرد :
    « سلام عزیرم ، خوبی من تازه رسیدم خونه ، زنم رفته خونه باباش و من از شرش راحت شدم
    ، من تا ده دقیقه دیگه آماده می شم و میام پیشت » و گوشی را گذاشت توی جیبش و از خونه زد بیرون
    زن با عصبانیت از زیر تخت اومد بیرون ، داشت از شدت عصبانیت می ترکید ، رفت سراغ نامه دید شوهرش نوشته :
    « پاهات از زیر تخت معلومه ، من رفتم نون بخرم…

    سپاس و بدرود

  36. قدیر نعمتی ۲۸ آبان ۱۳۹۵ at ۱۰:۲۷ ق.ظ

    سلام بمدیریت عزیزگرامی شب عاشقان جناب قاسمی
    امیدوارم همیشه سلامت ودرامورخوموفق باشی . ممنونم به نظرم درفوق توجه مبذول داشتی ومرقومه ای
    نگاشتی .
    باسلام به دوست عزیزجناب صالحی امیداست درسلامتی بسربرده ودرخطه شمال خوش بگذره جای من را
    نیزخالی کن . آقاجان شرمنده ام . دیشب رارفتم منزل پائین درامیریه تمام آرشیوخودراجستجوکردم ولی در
    آلبوم صبح مشتاقان علیرغم اورژینال بودنش اثری ازنامه استادشجریان بشاگردش علی جهانداردرداخل کاور
    نبوده ولی خاطرم آمدآن نامه رادرآن مقطع ازسایت اینترنت مشاهده کردم وحتما”هم بلحاظ محدودیتی که
    برای استادوضع کرده بودندومتاسفانه هنوزهم ادامه داردبنظرم نامه راازسایت…حذف کرده اند. البته اکنون
    خیل هنرمندان ازجمله وزیرارشادجدیدجناب صالحی امیری هم استانی مشترکمان بدون هیچ نظری یادخالتی
    ازسوی استادکه منت کشی تلقی نشوددرحال مذاکره بامسئولان صداوسیماهستندتازمینه آشتی رافراهم
    که صدای نازنین ایشان ازتمامی شبکه هاوفرستنده هاپخش گردد . انشااله .
    بهرحال دوست عزیزمنهم نتوانستم نامه راپیداکنم ولی درفکرآن بوده فراموش نمیکنم بلکه بتوانم ازطریق
    دوستانم پیداکنم .
    درخاتمه سالروز اربعین آقااباعبدالله الحسین(ع) ویاران باوفایش را بمحضرمدیریت شب عاشقان وتمامی
    دوستان نازنین تسلیت وتعزیت عرض میکنم .
    دوستدارهمگیتان : عموقدیر۲۸ آبان ۱۳۹۵

  37. قدیر نعمتی ۱ آذر ۱۳۹۵ at ۷:۵۳ ق.ظ

    باسلام ودرودبی پایان به عزیزانم حامدخان وحاج اکبرآقا .
    بقول حامدخان : ممنون ازشمامهربان دوست داشتنی . وه که چه زیباودل انگیز! وماشااله چه حوصله وچه عشقی است دراین راه !
    عاشقتم دوست گلم : عموقدیر ۱ آذر۱۳۹۵

  38. علی اکبر صالحی ۴ آذر ۱۳۹۵ at ۷:۴۲ ب.ظ

    سلام و درود

    بهمن علاءالدین (متخلص به مسعود بختیاری) خواننده، ترانه سرا و آهنگساز مشهور بختیاری روز”بیستم مهرماه سال ۱۳۱۹ ” در شهرستان” مسجدسلیمان” و در خانواده‌ای پرجمعیت، سنتی و با فرهنگ متولد شد. وی از تیره ” زیلایی”، طایفه”بهداروند” از زیرشاخه‌های ایل” هفت لنگ ” بختیاری می‌باشد

    گر چه او تنها روایتگر بخشی از فرهنگ موسیقایی بختیاری زبان‌ها بود ولی نقشی بیش از یک خنیاگر بومی یافت و توانست در طول ۳۵ سال از حیات خود، یک هماهنگی مفهومی موسیقایی میان بختیاری‌ها پدیدار کند. شاید همنسگ او در سایر فرهنگ‌های بومی ایران نتوان یافت.

    در یگانه بودنش همین بس که نخست، همه قوم بختیاری او را می‌شناختند و دوم همواره در سنجش با سایر خوانندگان، گزینه نخست بختیاری‌ها بود. بیشتر در هنگام طرح موضوع، این جمله از مخاطبان بومی اش شنیده می‌شد: «هیشکی نتره چی علاءالدین بخونه» (هیچ‌کس نمی‌تواند مانند علاءالدین بخواند) و این یک باور قلبی بود نه تعارف که اصولاً بختیاری‌ها اهل تعارف نیستند و به رک گویی شهره‌اند.

    علاءالدین، پس از تکمیل تحصیلات متوسطه آن زمان به خدمت آموزش و پرورش درآمد و تا سن بازنشستگی در کسوت معلمی انجام وظیفه می‌کرد. از سال ۱۳۵۰ در کنار شغل معلمی، همکاری خود را با رادیو اهواز و منصور قنادپور آغاز کرد.

    پس از انقلاب، مدتی در سکوت به سر برد تا این که به واسطه دوست کرد زبانش محمد حسین سیفی زاده (آهنگساز)، به عطا جنگوک هنرمندی برآمده از مرکز حفظ و اشاعه موسیقی ایرانی معرفی شد. جنگوک بختیاری نبود ولی زادگاهش لار واقع در جنوب استان فارس از نظر فرهنگی خیلی به بختیاری‌ها و به طور کلی فرهنگ نزدیک بود و او با اتکاء به پشتوانه فرهنگی و آموزشی اش می‌توانست در خدمت خلق یک موسیقی متفاوت از آثار مشابه قرار بگیرد.

    بدین ترتیب «مال کنون» به عنوان نخستین نوار رسمی وی در سال ۱۳۶۵ وارد بازار موسیقی شد. توفیق باور نکردنی آن، هنوز هم ورد زبان هاست. دومین و آخرین همکاری بهمن علاءالدین با عطا جنگوک، شش سال بعد منجر به «هی جار» شد. «هی جار» نیز محبوبیت و مقبولیت فراوانی یافت ولی هرگز به پای «مال کنون» نرسید. نوع صدادهی این دو اثر در مقایسه با آثار رادیو اهواز، خیلی به فرهنگ بکر موسیقی بختیاری نزدیک بود. گر چه صدای هیچ ساز بومی شنیده نمی‌شد ولی تیزبینی جنگوک در انتخاب ملودی‌ها و نوع تنظیم شان دو ویژگی داشت. اول این که تا حد زیادی مخاطبان بومی را به فضای زندگی سنتی ایل نزدیک می‌کرد و دیگر این که چون حال و هوای به اصطلاح امروزی هم داشت، مخاطب غیر بومی را نیز کم و بیش جذب می‌کرد و کم نبودند آن‌هایی که بختیاری نبودند و با «مال کنون» مسعود بختیاری خاطره‌های دل‌انگیزی به یاد دارند.

    مسعود بختیاری پس از این دو اثر شاخص خود، سه اثر دیگر به نام‌های «آستاره»، «برافتو» و «تاراز» را با کمترین تعداد نوازنده به علاقه‌مندان موسیقی بختیاری ارائه داد. همپای همیشگی وی در غالب نوارها و کنسرت‌ها، علی حافظی نوازنده توانای نی بختیاری بود.

    دقت نظر وی یکی از عوامل توفیق او در جذب مخاطبانش بود. به جای این که در فرهنگ‌های دیگر به دنبال ملودی بگردد و یا خود به ساختن ملودی‌های ضعیف بپردازند، از آبشخور نغمات بومی نهفته در صدای ساز توشمال‌های بختیاری بهره می‌برد. خود می‌گفت: «اگر در کار کرنا نوازان دقیق شویم نغمه‌های بسیار بسیار زیبایی پیدا می‌کنیم که در نگاه اول ممکن است به چشم نیایند.» با همین نگاه تصانیف زیبایی خلق کرده بود. از معروف‌ترین شان می‌توان به تصنیف «تنگ بلور» اشاره کرد که نخستین بار در رادیو اهواز با ارکستر شهری منصور قنادپور خواند.

    مسعود بختیاری در طول عمر خود هیچ‌گاه زنی اختیار نکرد و پس از بازنشستگی نیز در جمع خانوادگی خواهرش در کرج می‌زیست. از حضور در تجمعات و مجالس چندان لذت نمی‌برد.

    بهمن علاءالدین در سال ۱۳۷۹ به شهرستان کرج نقل مکان نمود و پس از طی یک دوره بیماری کلیوی و عمل جراحی مثانه در “صبحگاه روز جمعه، دوازدهم آبانماه ۱۳۸۵ “، پس از ۶۶ سال زندگی به علت نارسایی قلبی در بیمارستان” کسری” جهانشهر این شهر دار فانی را وداع گفت.

    پیکر بهمن علا الدین درجوار تربت برخی از هنرمندان برجسته ایران نظیر غلامحسین بنان، حبیب‌الله بدیعی، مرتضی حنانه، هوشنگ گلشیری و … در «بقعه امامزاده طاهر کرج» به خاک سپرده شد.

    روحش شاد یادش گرامی
    صدایش جاودانه

    سپاس و بدرود

پاسخ دهید

نام *
ایمیل *
وبلاگ